ناشناس- رولند امریک 2011

                        آیا شکسپیر یک متقلب بود؟


فایل صوتی برنامه

https://soundcloud.com/ekran-1/e1lxpmhx6msd

از جمعه آینده، 28 اکتبر 2011 (6 آبان 1390)، نمایش عمومی فیلم "ناشناس" ساخته رولند امریک به طور همزمان در سینماهای آمریکا و انگلستان آغاز خواهد شد. به همین مناسبت، در اکران این هفته نگاهی می‌اندازیم به این فیلم.

"آیا شکسپیر یک متقلب بود؟" این شعاری است که فیلم "ناشناس" با سرلوحه قرار دادن آن سعی در کشاندن تماشاگران به سینما دارد. داستان فیلم در قرن شانزدهم میلادی و در دوران حکومت ملکه الیزابت اول بر انگلستان می‌گذرد؛ سالهایی از نظر سیاسی بسیار پر‌تلاطم. و این سالهایی است که ویلیام شکسپیر، نمایشنامه‌نویس پرآوازه انگلیسی آثار جاودانه خود را می‌نوشت و به صحنه‌ می‌برد. فیلم یک تئوری قدیمی و تقریبا مردود را دستمایه داستان خود قرار داده است. بر اساس این تئوری که به "نظریه آکسفوردی" معروف است، آثار ویلیام شکسپیر توسط فرد دیگری نوشته شده و به نام شکسپیر انتشار یافته‌اند. از میان افرادی که این نظریه به عنوان مولفین واقعی این آثار معرفی می‌کند، ادوارد د-ویر هفدهمین ارل آکسفورد، بیش از همه به عنوان نویسنده واقعی این آثار معرفی می‌شود. "ناشناس" زندگی ادوارد را از کودکی تا سالخوردگی به تصویر می‌کشد. ادوارد که از نزدیکان به ملکه و عضوی از طبقه اشراف است، به دو علت نمی‌تواند خود را به عنوان یک نمایشنامه‌نویس معرفی کند؛ اول اینکه در طبقه اشراف پرداختن به اینگونه مشاغل پسندیده نیست و دیگر آنکه آن زمان برخی از درباریان اعتقاد داشتند که پرداختن به شعر و نمایش کاری شیطانی است. ادوارد به ناچار برای عرضه آثار خود مجبور می‌شود تا بدلی بیابد و آثار را به نام او منتشر کرده و به صحنه ببرد. او ابتدا بن جانسون را برای این‌کار برمی‌گزیند، اما جانسون نمی‌پذیرد. در همین زمان یک نیمچه بازیگر دائم‌الخمر تقریبا بیسواد و ابله، در ازای دریافت 400 پوند دستمزد سالیانه، می‌پذیرد تا این نقش را بازی کند و او کسی نیست جز ویلیام شکسپیر.

فیلمنامه فیلم توسط جان اورلاف نوشته شده است. او نخستین نسخه از فیلمنامه را در اواخر دهه 90 میلادی با نام "روح زمان" نوشت، اما همزمانی آن با ساخت و نمایش فیلم "شکسپیر عاشق" باعث شد تا استودیوهای فیلمسازی تمایل چندانی برای سرمایه گذاری بر روی یک فیلم پرخرج تاریخی نشان ندهند. بعدها در سال 2005، رولند امریک باز هم سعی کرد تا این پروژه را به جریان بیاندازد، اما هربار به دلایلی ساخت فیلم متوقف می‌شد تا سرانجام در سال 2009 امریک اعلام کرد که بالاخره فیلم را خواهد ساخت. او در ارتباط با ماجرای یک دهه تلاش برای ساخت این فیلم می‌گوید: "به عنوان یک کارگردان وقتی یک موضوع پیدا می‌کنی که دوست داری بسازی‌اش و نمی‌شود، هر وقت موقعیت ساخت فیلم برایت مهیا شود می‌خواهی تلاش کنی تا آن فیلم دلخواهت را بسازی، اما به تو می‌گویند که باید فیلم دیگری بسازی، و تو سمج می‌شوی. این فیلم با سماجت ساخته شد. البته از خوش‌شانسی من بود که این فیلم را دیر ساختم، چرا که اگر شش یا هفت سال پیش و زمانی که قصدش را داشتم، آن‌ را ساخته بودم، هنوز این پیشرفت تکنولوژی صورت نگرفته بود. برای همین مجبور می‌شدیم خیلی از چیزها را با مدل بسازیم و به خوبی نسخه فعلی در نمی‌آمد." امریک که پیشتر پروژه‌های پرخرجی مانند "روز استقلال"، "گودزیلا" و "2012" را در سیستم استودیویی هالیوود ساخته است، این بار با اتکا به جلوه‌های ویژه کامپیوتری و با استفاده از تجربه‌هایش در فیلمهای قبل، "ناشناس" را در استودیویی در کشور زادگاهش آلمان و با بودجه‌ای معمولی ساخته است. بسیاری از صحنه های فیلم با استفاده از پرده سبز و در استودیو فیلمبرداری شده‌اند و بعدتر ساختمانها و نماهای قدیمی پس‌زمینه به آنها افزوده شده است. امریک در ارتباط با مزایای استفاده از جلوه‌های ویژه کامپیوتری برای ساخت آثار تاریخی می گوید: "معمولا می‌گویند یک روز جلوه‌های ویژه کامپیوتری باعث می‌شوند تا فیلمها ارزانتر تولید شوند. در حالی که این‌روزها فیلمها به خاطر استفاده از جلوه‌های ویژه بیشتر و بیشتر هزینه‌بر می‌شوند. اما این فیلمی است که این نظریه را ثابت می‌کند. ساختن یک فیلم با جلوه‌های ویژه عالی: فیلمی که مجلل و بزرگ به نظر برسد اما با کمترین هزینه ساخته شده باشد. بسیار کم‌هزینه‌تر از اینکه بخواهید واقعا آن دکورها را بسازید."


امریک که خود یکی از تهیه‌کنندگان فیلم نیز هست، فیلم را با گروهی کوچک و با استفاده از بازیگران انگلیسی ساخته است. او نقش اصلی فیلمش را به ریس افنس واگذار کرده است، بازیگری که بیشتر برای بازی در نقشهای کمدی شناخته می‌شود و در اینجا نقش ادوارد، یک اشراف‌زاده انگلیسی را بازی می‌کند. امریک انتخاب او برای این نقش را پیشنهاد خود افنس بیان می‌کند و می‌گوید: "راستش این ایده خود او بود که این نقش را بازی کند. من با او دیداری داشتم. راستش علاقه ندارم وقتی با بازیگری دیدار می‌کنم او را برای نقش خاصی درنظر گرفته باشم. بیشتر مایل بودم تا اول او را به عنوان یک آدم عادی ببینم و بعد در ارتباط با نقش حرف بزنیم و بپرسم چه نقشی را دوست دارد بازی کند. من در پس ذهنم نقش شکسپیر را برایش در نظر گرفته بودم. در دیدارمان، او همین را گفت. گفت که احتمالا من را برای نقش شکسپیر در نظر گرفته‌ای، اما من دوست دارم تا نقش ادوارد را بازی کنم. چراکه فکر می‌کنم با او ارتباط برقرار می‌کنم. من هم مثل او اشتباه فهمیده شده‌ام و درک عمیقی از این احساس دارم."

ریس افنس در این فیلم با ونسا ردگریو، بازیگر سرشناس انگلیسی در نقش الیزابت اول همبازی شده است. ریف اسپال در نقش شکسپیر و سپاستین آرمستو در نقش بن جانسن دیگر بازیگران انگلیسی هستند که نقشهای اصلی فیلم را بازی می‌کنند.

با اینکه فیلم هنوز نمایش عمومی خود را آغاز نکرده است، اما از نخستین روزهای تولید تا اولین پیش‌نمایشها در جشنواره‌ها خبرساز بوده است. برخی از منتقدان آن را بهترین اثر امریک دانسته‌اند و برخی دیگر با تعریف از فیلم، بزرگترین نقطه ضعف آن را داستانش بیان کرده‌اند و فیلم را در همراه کردن تماشاگر با پرسشی که مطرح می‌کند، ناموفق دانسته‌اند. مخالفان نظریه آکسفوردی نیز در رد ایده فیلم و برشمردن اشتباهات تاریخی آن مطالب بسیاری منتشر کرده‌اند و برخی حتی داستان فیلم را احمقانه خوانده‌اند. رولند امریک در ارتباط با برخورد این دسته از منتقدان می‌گوید:"خیلی‌ها می‌گویند ما نباید این فیلم را می‌ساختیم و من می‌پرسم مگر ما در چه جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که نتوانیم شک کرده و پرسش کنیم؟ از سویی نمایشنامه‌های شکسپیر بیشتر از زاویه دید اشراف نوشته شده‌اند، نه طبقه پائین جامعه و به‌نظر نمی‌آید که توسط کسی نوشته شده باشند که از بیرون و دور این طبقات را می‌بیند. از سوی دیگر ما شواهد بسیاری درباره دیگر نویسندگان آن دوره داریم، اما درباره شکسپیر یعنی معروفترین نویسنده آن دوره هیچ‌چیزی نداریم جز یک نامه و چند امضا که در آن امضاها هم نام شکسپیر به شکلهای مختلف نوشته شده است.  برخی از این منتقدان سالها عمرشان را گذاشته‌اند و چندین کتاب درباره شکسپیر نوشته‌اند و حالا این فیلم می‌گوید که آنها تمام این سالها اشتباه کرده بودند و قبول این برایشان سخت است. بگذارید اینگونه بپرسم: آدمی هست که 36 نمایشنامه نوشته، دو شعر حماسی سروده و تنها چیزی که ما از این آدم داریم شش امضا است که در آنها نامش به سه شکل مختلف نوشته شده است و هیچکدام هم شکسپیر خوانده نمی‌شوند. من می‌خواهم این‌را بپرسم، اما معمولا با داد و هوار اجازه داده نمی‌شود که این پرسشها مطرح شوند، برای اینکه آنها هم می دانند که دلیلی برای اثبات حرفشان ندارند."

بدون شک، با آغاز نمایش عمومی این فیلم، این رودرویی‌ها بیشتر نیز خواهند شد.

فیلم "ناشناس" با زمان 130 دقیقه، محصول مشترک انگلستان و آلمان است.

شناسنامه فیلم:

ناشناس
Anonymous

نویسنده: جان اورلاف
John Orloff

کارگردان: رولند امریک
Roland Emmerich

بازیگران: ریس ایفانس، ونسا ردگریو، سباستین آرمسترو، ریف اسپال
Rhys Ifans, Vanessa Redgrave, Sebastian Armesto, Rafe Spall

محصول سال 2011 انگلستان و آلمان.

 

وب‌سایت فیلم:

http://www.anonymous-movie.com/site/

پیش پرده فیلم:
http://www.youtube.com/watch?v=uBmnkk0QW3Q

 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ،۱۳٩٢
تگ ها : سینما


پولاد حقیقی- شاون لوی 2011

اگر راکی آدم آهنی بود


فایل صوتی برنامه

https://soundcloud.com/ekran-1/c7duzicii7ao

از روز جمعه 14 اکتبر 2011 نمایش عمومی فیلم "پولاد حقیقی" ساخته شاون لیوی در سینماهای انگلستان آغاز شد. به همین مناسبت، در اکران این هفته می‌پردازیم به معرفی این فیلم.

"پولاد حقیقی" نخستین پیش‌نمایش خود را 6 سپتامبر در پاریس برگزار کرد، بعد از آن در 14 سپتامبر در لندن  و 2 اکتبر در آمریکا مراسم پیش‌نمایش این فیلم برگزار شد و از 7 اکتبر به طور رسمی در 3440 سالن سینما در آمریکا و کانادا به نمایش عمومی درآمد و با فروشی 8.5 میلیون دلاری در نخستین روز نمایش و فروش کل 27 میلیون دلار در نخستین هفته اکران، توانست صدرنشین جدول فروش هفتگی سینماها در آمریکای شمالی گردد. این فیلم این‌روزها به طور همزمان در بیش از بیست کشور جهان بر روی پرده است.

"پولاد حقیقی" به روال رایج فیلمهای این‌روزها، تلفیقی از ژانرهای مختلف است: یک درام آمیخته با حادثه با چاشنی ورزش، که داستان آن در آینده‌ای تخیلی روی می‌دهد. داستان در سال 2020 میلادی اتفاق می‌افتد و مانند دیگر فیلمهای تخیلی مشابه، روباتها نقش عمده‌ای در زندگی انسانها یافته‌اند. در اینجا، آنها در رینگ بوکس حرفه‌ای جایگزین انسانها شده‌اند و مسابقات و شرط بندی‌های کلان بر روی آنها انجام می‌شود.  چارلی کنتون با بازی هیو جکمن یک بوکسور نه چندان موفق است که اکنون جایی در رینگ ندارد. او به اجبار به مسابقات مشت‌زنی میان روباتها روی می‌آورد، اما در آنجا هم موفق نیست و بعد از یک شکست، بیست هزار دلار بدهکار می‌شود. در همین زمان، به او خبر می‌رسد که دوست‌دختر سابقش فوت کرده است و او باید سرپرستی مکس، پسر 11 ساله‌شان را برعهده بگیرد. پدر و پسر در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند و با سرهم کردن قطعات روباتهای از کار افتاده، روباتی از دور خارج‌شده را بازسازی کرده و بار دیگر به مسابقات غیرقانونی مشت‌زنی روباتها باز می‌گردند.

 

"پولاد حقیقی" با بودجه‌ای 80 میلیون دلاری توسط کمپانی دریم وورکز ساخته شده است. فیلم از فرمول کلیشه‌ای آثار مشابه بهره می‌جوید: قهرمانی شکست‌خورده که بخت آن را می یابد تا دوباره خود را ثابت کرده و به موفقیت دست یابد. ساختاری که پیشتر در فیلمهایی چون "راکی" نیز تجربه شده و با استقبال تماشاگران روبرو شده بود. شاید تنها تفاوت اینجاست که در این فیلم قهرمان اصلی به جای اینکه خود وارد رینگ شود و مشت بخورد، نقش مربی را بر عهده می‌گیرد و به جای خود روباتی پولادین را به میدان می‌فرستد.

فیلمنامه فیلم توسط جان گاتینس با نیم نگاهی به داستان "پولاد" نوشته ریچارد متیسون نوشته شده است. او که به عنوان بازیگر نیز فعالیت دارد، در فیلم نقش کوتاهی نیز بازی کرده است. در گروه تهیه‌کنندگان فیلم نامهای مطرحی چون استیون اسپیلبرگ در سمت تهیه‌کننده ارشد و رابرت زمکیس به عنوان تهیه‌کننده فیلم به چشم می‌خورند.
شان لیوی، کارگردان کانادایی فیلم بیشتر به خاطر ساخته‌های کمدی‌اش شناخته می‌شود؛ فیلمهایی چون نسخه بازسازی شده "پلنگ صورتی" و یا دو فیلم "شب در موزه". می توان "پولاد حقیقی" را نخستین ساخته اکشن  او قلمداد کرد. لیوی در ارتباط با چگونگی پیوستنش به این پروژه در سمت کارگردان و همکاری‌اش با هیو جکمن، بازیگر اصلی فیلم می‌گوید: "من و هیو در یک زمان به این پروژه پیوستیم. از طرف استیون اسپیلبرگ و استیسی اسنایدر با من تماس گرفته شد که آیا مایل به کارگردانی یک فیلم هستم؟ و آن زمان من  دنبال این بودم که یک فیلم غیرکمدی کارگردانی کنم. شنیدم که هیو نیز به این پروژه علاقمند است، اما مایل نیست تنها یک نقش حاشیه‌ای در یک فیلم درباره روباتها داشته باشد. در اولین صحبتهایم با اسپیلبرگ در مورد فیلم، پیشنهادم ساخت یک فیلم متفاوت بود. فیلمی با تاکید بر آدمها و موضوع ورزش. و این به هیو انگیزه داد تا درگیر پروژه شود. برای اینکه این دسته از فیلمها درباره این نیستند که در رینگ و یا میدان مسابقه چه اتفاقی می افتد، بلکه با شخصیتها و تغییرات درونی آنها و تزکیه نهایی قهرمان کار دارند. و همین باعث شد تا هیو به این پروزه بپیوندد."
در فیلم علاوه بر جلوه های ویژه کامپیوتری، از روباتهایی با اندازه‌های واقعی برای فیلمبرداری برخی از صحنه‌ها استفاده شده است. لیوی در ارتباط با دلیلش برای این کار می‌گوید: "این‌روزها با جلوه‌های ویژه کامپیوتری همه کاری می‌شود کرد و در فیلمها این کار را می‌کنند. اما در این فیلم من باید اشاره کنم که ایده اسپیلبرگ بود. او در همان اولین دیدارهایمان در نیویورک گفت: می دانم شاید کمی از مدافتاده به نظر بیاید، اما در هنگام ساخت پارک ژوراسیک که مثل امروز امکان ساختن همه‌چیز به شکل کامپیوتری نبود، ساختن مدلهای متحرک واقعی و استفاده از آنها به جای جلوه‌های ویژه کامپیوتری به فیلم و بازی بازیگران حسی واقعی‌تر بخشید. این حس واقعی را نمی‌توانی از بازیگرانت دریافت کنی، وقتی که مقابل یک توپ تنیس یا یک نشانه روی صحنه بازی می‌کنند. او گفت البته ارزان نخواهد بود، اما توصیه می‌کنم تا بعضی از روباتها را به شکل واقعی بسازی. بنابراین ما چهار روبات در اندازه واقعی درست کردیم، بویژه دو روبات آدام و قهرمان فیلم." 

هیو جکمن، بازیگر نقش اصلی فیلم نیز که سابقه کار با جلوه‌های ویژه کامپیوتری در فیلمهایی مانند "ون هلسینگ" و یا سری فیلمهای "ایکس من"  را دارد، در ارتباط با تجربه قرار گرفتن در کنار و بازی کردن مقابل روباتهای واقعی می‌گوید:"قرار گرفتن در کنار روباتهای واقعی برای من به عنوان یک بازیگر، خیلی متفاوت بود. من وقتی برای اولین‌بار سر صحنه روباتها را در حال حرکت دیدم، چنان تحت تاثیر قرار گرفتم که تبدیل به یک بچه ده‌ساله شدم. آن هم زمانی که کنار یک همبازی ده ساله قرار گرفته بودم. حالت چهره هردوی ما مثل هم بود. خواه‌ناخواه وارد یک دنیای جادویی می‌شوید. هر بازیگری باشید، باز هم برایتان تفاوت زیادی ایجاد می‌کند."

اوانجلین لیلی را تماشاگران ایرانی بیشتر به خاطر بازی کردن نقش کیت در سریال محبوب "لاست" و یا بازی در فیلم "قفسه درد" به خاطر می‌آورند. او در "پولاد حقیقی" نقش اصلی زن را ایفا می‌کند. لیلی در ارتباط با شیوه کارگردانی شاون لیوی در این فیلم می‌گوید: "شاون لیوی به ما آزادی کامل می‌داد تا هرکاری دوست داریم انجام بدهیم و هیچوقت در مورد کارش و یا فیلمنامه خشک و انعطاف‌ناپذیر نبود. مثلا اگر کاری انجام می‌دادیم که در برنامه و یا فیلمنامه نبود، او اولین کسی بود که ذوق‌زده از ما می خواست تا بارها تکرارش کنیم."

فیلم اگرچه از نظر تماشاگران و کاربران وب‌سایت سینمایی "آی‌ام‌دی‌بی" توانسته تا 7.5 امتیاز از ده امتیاز را به دست آورد، اما در برخورد با منتقدان چندان موفق ظاهر نشده و در بیشتر موارد نتوانسته است تا از پنج ستاره بیش از سه ستاره دریافت کند. شاید بتوان گفت از میان منتقدان راجر ایبرت بهترین امتیاز را به فیلم داده است، او از چهار ستاره، سه ستاره به فیلم داده و درباره آن می نویسد: " «پولاد حقیقی» یک فیلم واقعی است، اهمیت دارد که شخصیتهایش چه کسانی هستند. حادثه‌پردازی‌اش معنا می‌دهد و پیرنگ جذابی دارد. به گمانم تماشاگران جوانی که به دیدن فیلمهای "ترانسفورمرز" می‌رفتند،در اصل به دنبال تماشای این فیلم بودند."

"پولاد حقیقی" با زمان 127 دقیقه، محصول سال 2011 آمریکا است.

 

 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ،۱۳٩٢
تگ ها : سینما


نیمه مارس- جرج کلونی 2011

سقوط آزاد در نیمه ماه مارس


فایل صوتی برنامه را می توانید از اینجا بشنوید

https://soundcloud.com/ekran-1/lnmdw3qbzdrs

از روز جمعه 16 مهرماه 1390 (7 اکتبر 2011) نمایش عمومی فیلم "نیمه مارس" تازه‌ترین ساخته بازیگر و کارگردان سرشناس آمریکایی، جورج کلونی در سینماهای آمریکا آغاز شد. به همین مناسبت، در اکران این هفته می‌پردازیم به معرفی این فیلم.

"نیمه مارس" نخستین‌بار، 31 آگوست امسال در افتتاحیه شصت و هشتمین جشنواره فیلم ونیز به نمایش درآمد و از نامزدهای دریافت جایزه شیر‌طلایی این جشنواره بود. پس از آن کمپانی سونی مسئولیت پخش فیلم در آمریکای شمالی را بر عهده گرفت. پیش از این قرار بود که فیلم در ژانویه سال آینده به نمایش عمومی درآید، اما بعد از چندین‌بار تغییر برنامه، سرانجام نمایش عمومی آن از 7 اکتبر در سینماهای آمریکا آغاز شد و در هفته‌های آینده در سینماهای اروپا نیز به نمایش درخواهد آمد.

فیلم بر اساس نمایشنامه "فاراگوت شمالی" نوشته بیو ویلیمون ساخته شده است. فیلم داستان جوانی است که به عنوان مدیر برنامه‌های یک فرماندار دمکرات در مبارزات انتخاباتی، وارد دنیای سیاست می‌شود. فرماندار، نامزد انتخابات ریاست جمهوری است و این میان یک رسوایی سیاسی موقعیت او را به خطر می‌اندازد. او به همراه مدیر برنامه جوانش، سعی می‌کنند تا بر این رسوایی سرپوش بگذارند.

نام فیلم که در فارسی "عید مارس" و یا "عید نیمه مارس" نیز ترجمه شده است، اشاره به روش نامگذاری در تقویمهای کهن رومیان و استفاده از اصطلاحی خاص برای روز نیمه‌ماه دارد. از سوی دیگر، نام فیلم اشاره به روز کشته شدن جولیوس سزار در سنای روم، در سال 44 پیش از میلاد مسیح دارد. کمپانی سونی بیشتر متمایل بود تا فیلم را با نام شناخته شده نمایشنامه، یعنی "فاراگوت شمالی" در آمریکا به روی پرده ببرد، اما با اصرار جورج کلونی سرانجام مدیران این کمپانی به تغییر نام فیلم به "نیمه مارس" رضایت دادند.

"نیمه مارس" چهارمین فیلم جرج کلونی، بازیگر و ستاره آمریکایی سینما در مقام کارگردان است. کلونی فیلمنامه فیلم را خود به همراه گرانت هسلو و بیو ویلیمون نوشته است. ویلیمون، نمایشنامه اصلی را با نیم نگاهی به مبارزات انتخاباتی سال 2004 هاوارد دین نوشته بود. جرج کلونی در ارتباط با داستان فیلم می‌گوید: "فیلم درباره شخصیتی است که رایان گاسلینگ بازی می‌کند و مثل هر فیلم قصه‌گوی دیگری، ما او را در یک سفر دنبال می‌کنیم. این روند به این شکل است که با یک شخصیت که باور به چیزهایی بزرگ و مهم دارد شروع می کنیم و به مرور این چیزها را از او می‌گیریم و در نهایت او همه چیز را از دست می‌دهد و حتی روحش را می‌فروشد تا بتواند برنده شود، و فکر می‌کنم این بخش هیجان‌انگیز ماجراست." کلونی در تعیین ژانر فیلمش و پاسخ به این پرسش که آیا می‌توان "نیمه مارس" را یک فیلم سیاسی نامید، می‌گوید: "من فیلم را یک تریلر سیاسی می‌دانم و نه لزوماً یک فیلم سیاسی، برای اینکه اگر شما دمکرات باشید، احتمالا شروع فیلم را دوست خواهید داشت و اگر جمهوریخواه باشید پایان آن را. بنابراین فکر می‌کنم فیلم به همه نیش و کنایه‌هایی می‌زند. به همین دلیل حتی اگر فیلم سیاسی باشد، یک فیلم سیاسی بدون تبلیغ برای دیدگاه خاصی است."  کلونی در مقایسه میان بازیگری و کارگردانی و سختی کارکردن بر روی این فیلم می‌افزاید: "از کارگردانی لذت می‌برم، کار لذت‌بخشی است. اگر بخواهم صادق باشم، احساس خلاقیت بیشتری وجود دارد وقتی که کارگردانی می‌کنید. اما توجه کنید که خیلی کار ساده‌ای هم هست، وقتی که مثل این کار گروه بازیگران خوبی در اختیار دارید. برای همین من کارگردانی این فیلم را دوست داشتم."

علاوه بر خود جرج کلونی که در فیلم یکی از نقشهای اصلی را بازی می‌کند، رایان گاسلینگ، فیلیپ سیمور هافمن، پل جیاماتی و اوان ریچل مور از دیگر بازیگرانی هستند که در این فیلم نقشهای اصلی را ایفا می‌کنند. ابتدا قرار بود تا نقش اصلی فیلم را لئوناردو دی‌کاپریو بازی کند، اما او از بازی در این فیلم کناره‌گیری کرد و در نهایت نقش اصلی به رایان گاسلینگ، بازیگر کانادایی رسید. البته کمپانی فیلمسازی دی‌کاپریو همچنان یکی از حامیان مالی پروژه باقی ماند و خود او یکی از تهیه‌کنندگان ارشد این فیلم است.


رایان گاسلینگ که داستان حول محور شخصیت او در این فیلم دور می‌زند، این‌روزها فیلم "راندن" را نیز بر روی پرده دارد که آن فیلم توانسته به نسبت، فروش موفقی داشته باشد. او با تائید گفته‌های کلونی در ارتباط با مضمون فیلم می‌گوید: "فیلم یک تریلر است، یک تریلر خوب و خوش‌ساخت. یک فیلم سیاسی نیست، برای اینکه در خودش پیغام و تبلیغ سیاسی ندارد، فقط داستان در یک پس زمینه سیاسی اتفاق می‌افتد، ولی در واقع این داستان در هر جایی می‌شد که اتفاق بیافتد؛ در وال استریت، در هالیوود و یا هرجای دیگری. اما دنیای سیاست در اینجا انتخاب شده، برای اینکه فکر می‌کنم جذابیت زیادی برای ساختن یک دارم دارد." او در ارتباط با همکاری‌اش با جرج کلونی می‌افزاید:"آدم خیلی جالبی است. خیلی سرش شلوغ است. می‌دانید بازیگری می‌کند، کارگردانی می‌کند، نویسنده است، تهیه‌کننده است، پروژه‌های خودش را در سودان دارد، بسکتبال بازی می‌کند و همه این کارها را خوب انجام می‌دهد. نمی‌دانم چطور توصیفش کنم. آدم پیچیده‌ای است و وقتی نگاهش می‌کنی، تعجب می‌کنی که چطور یک نفر می‌تواند همه این کارها را همیشه به خوبی انجام دهد؟"

با همه این توصیف‌ها، فیلم در برخورد با منتقدان نتوانسته است تا بیش از سه و یا چهار ستاره دریافت کند. منتقدان بازی بازیگران فیلم را خوب توصیف کرده‌اند، اما آنچه بیش از همه مورد توجه منتقدان قرار گرفته، بخشهای تکنیکی فیلم بویژه فیلمبرداری و موسیقی آن است و برخی از منتقدان امید دارند که فیلم دست کم در این زمینه ها بتواند نظر مساعد اعضای آکادمی اسکار را به خود جلب کند.

"نیمه مارس" با زمان 101 دقیقه، محصول سال 2011 آمریکا است.

مشخصات فیلم:

نویسندگان: جورج کلونی، گرانت هسلو، بیو ویلیمون بر اساس نمایشنامه‌ای از بیو ویلیمون

بیو ویلیمون بر اساس نمایشنامه‌ای از بیو ویلیمون

George Clooney, Grant Heslov, Beau Willimon

کارگردان: جورج کلونی

بازیگران: رایان گاسلینگ، جورج کلونی، فیلیپ سیمور هافمن، پل جیاماتی، اوان ریچل وود، ماریسا تامی

Ryan Gosling, George Clooney, Philip Seymour Hoffman, Paul Giamatti, Evan Rachel Wood, Marisa Tomei

زمان: 101 دقیقه

محصول سال 2011 – آمریکا

 

در همین زمینه

وب سایت فیلم
http://www.idesofmarch-movie.com/site/

پیش‌پرده فیلم

http://www.youtube.com/watch?v=Uha0XfGBdMw

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ،۱۳٩٢
تگ ها : سینما


ملانکولیا- لارس فون تریه 2011

توهم برخورد با سیاره آبی رنگ


فایل صوتی برنامه را می توانید از اینجا بشنوید

https://soundcloud.com/ekran-1/i9kqu6srai5w

از روز جمعه ۳۰ سپتامبر نمایش عمومی فیلم "ملانکولیا" ساختهٔ فیلمساز جنجالی دانمارکی، لارس فون تریه، به طور همزمان در سینماهای انگلستان، ایرلند و رومانی آغاز شد. به همین مناسبت، در اکران این هفته می‌پردازیم به معرفی این فیلم.

 "ملانکولیا" در فارسی به "مالیخولیا" ترجمه و به این نام نزد سینمادوستان فارسی زبان شناخته می‌شود. فیلم، نخستین بار در بخش مسابقه جشنواره فیلم کن امسال به نمایش درآمد و توانست جایزه بهترین بازیگری زن این جشنواره را دریافت کند. "ملانکولیا" در جشنواره فیلم تورنتو کانادا نیز به نمایش درآمده و این هفته با شرکت در جشنواره فیلم نیویورک، مقدمات پخش و نمایش در آمریکا را آغاز می‌کند.

فیلم داستان دو خواهر است که در دو بخش روایت می‌شود. بخش اول که به نام یکی از خواهر‌ها "جاستین" نامیده می‌شود، مراسم ازدواج جاستین را در قصری بزرگ نشان می‌دهد، ازدواجی که آنچنان که باید معمولی به نظر نمی‌آید و در ‌‌نهایت نیز به هم می‌خورد. در میانهٔ این مراسم، جاستین ستاره‌ای به نام "آنتارس" را که به شکل غیر معمولی نورانی به نظر می‌آید زیر نظر دارد. در پایان قسمت اول، جاستین متوجه ناپدید شدن این ستاره می‌شود. در بخش دوم که به نام خواهر دیگر "کلر" خوانده می‌شود، داستان با کمی گذشت زمان دنبال می‌شود. جاستین دچار افسردگی شده و به اصرار خواهرش، به‌‌ همان قصر آغازین فیلم برای زندگی به همراه خانوادهٔ کوچک او می‌آید. او چنان بیمار است که از انجام کارهای روزمره چون حمام کردن نیز عاجز است. در همین زمان مشخص می‌شود دلیل گم شدن ستارهٔ "آنتارس"، برخورد سیارهٔ عظیمی به نام "ملانکولیا" با آن است. سیاره "ملانکولیا" که تا کنون در پشت خورشید پنهان بوده، اکنون دیده می‌شود که در حال آمدن به سوی زمین و برخورد با آن است؛ برخوردی که پایان جهان را رقم خواهد زد. ترس از این برخورد و نزدیک شدن پایان جهان، کلر و دیگر شخصیتهای فیلم را تحت تاثیر قرار داده و مسیر زندگی آنان را عوض می‌کند.

همانطور که در خلاصه داستان فیلم نیز اشاره شد، نام فیلم معنایی چند پهلو دارد. از سوئی اشاره به توهم و مالیخولیا دارد، مالیخولیا و ترسی که برخی از شخصیتهای فیلم درگیر آن می‌شوند. از سوی دیگر "ملانکولیا" اشاره به نام سیاره‌ای دارد که برخوردش با زمین، پایان جهان را رقم خواهد زد. همچنین با مراجعه به فرهنگ لغت علاوه بر مالیخولیا، می‌توان کلمهٔ "ملانکولیا" را غم و یا دلتنگی زیاد نیز ترجمه کرد که همهٔ این معانی با داستان و مضمون فیلم رابطه دارند.

لارس فون تریه، کارگردان فیلم نیازی به معرفی ندارد. او که یکی از پایه‌های ثابت جشنواره فیلم کن محسوب می‌شود، بار‌ها علاوه بر نامزدی، توانسته است تا جوایز مختلفی چون نخل طلای بهترین فیلم و یا جایزه ویژه هیات داوران جشنواره فیلم کن را به دست آورد. اما آنچه بیش از همه به شهرت او افزود، اظهارنظر جنجالی او و شوخی‌اش با نازیسم و هیتلر در جلسهٔ نقد و بررسی فیلم "ملانکولیا" در جشنواره فیلم کن امسال بود، او به تاوان این شوخی از جشنواره اخراج شد و گفته‌ها و عکس العمل‌هایش برای روزهای متوالی تیتر اول بسیاری از رسانه‌ها گردید. فون تریه همچنین یکبار برای کارگردانی فیلم "رقصنده در تاریکی" نامزد دریافت اسکار بهترین کارگردانی نیز شده است.

در این فیلم نیز فون تریه چون بسیاری دیگر از ساخته‌هایش، خود نویسنده فیلمنامه فیلم است. ایده اولیه فیلم در خلال جلسات روان درمانی که فون تریه برای درمان افسردگی خود به آن‌ها می‌رفت، به ذهن او خطور کرد. بعد‌تر، در خلال یک نامه نگاری با پنه لوپه کروز، بازیگر سر‌شناس اسپانیایی و تلاش برای نوشتن فیلمنامه‌ای بر اساس نمایشنامه "کلفت‌ها" نوشتهٔ ژان ژنه، داستان دو خواهر به ایدهٔ اولیه فیلم افزوده شد. فون تریه در ارتباط با فیلمنامهٔ فیلم و شخصیت جاستین در آن می‌گوید: "می‌دانید، من وقتی می‌نویسم فقط می‌توانم دربارهٔ خودم بنویسم. در فیلم، شخصیت جاستین دچار افسردگی می‌شود و این کم و بیش بازتابی از افسردگی خود من است. اما یکجورایی من خودم را در هر دو این خواهر‌ها می‌بینم و من شخصیت خواهر‌ها را دو بخش از یک شخصیت می‌دانم. فکر می‌کنم من اینگونه فیلمنامه را نوشتم." فون تریه در ارتباط با کارگردانی فیلم و ساختار آن می‌افزاید: "یک مقدار بر این ایده استوار است که مثل بعضی فیلم‌ها، شما پایان را می‌دانید. مثلا در «تایتانیک» وقتی همه سوار کشتی می‌شوند، شما می‌دانید که چه اتفاقی خواهد افتاد و می‌دانید که آن‌ها غرق خواهند شد، اما با این همه فیلم همچنان برای تماشا جذاب است، نه به خاطر اینکه شما نمی‌دانید چه اتفاقی می‌افتد، بلکه برای اینکه دوست دارید ببینید چگونه این اتفاق می‌افتد. با شخصیت‌ها آشنا می‌شوید و آن‌ها را در روند داستان دنبال می‌کنید و دوست دارید ببینید که حادثه چه تاثیری بر آن‌ها می‌گذارد. فیلمهای زیادی هستند که اینگونه‌اند، مثلا «در کمال خونسردی» بر اساس کتاب ترومن کاپوت که من به تازگی تماشایش کردم، شما می‌دانید که قرار است این خانواده کشته و در ‌‌نهایت قاتل‌ها اعدام شوند و با این همه همچنان برای تماشا کردن خیلی فیلم هیجان انگیزی است. در این فیلم هم همینگونه است. به نظر من در خیلی از فیلم‌ها اینگونه است، مثلا در «جیمز باند» و یا فیلمهای مشابه شما می‌دانید که جیمز باند یا قهرمان فیلم نجات پیدا خواهد کرد، اما همچنان دوست دارید تا ببینید که چگونه این اتفاق می‌افتد."

در فیلم، اورتوری از ریچارد واگنر آهنگساز آلمانی نقش اصلی را بازی می‌کند و بسیاری از صحنه‌ها بر روی این موسیقی ساخته و پرداخته شده‌اند. فون تریه در ارتباط با استفاده از این موسیقی و نقش آن در فیلم می‌گوید که قصد داشته به این وسیله، باری رمانتیک به فیلم اضافه کند.

در ابتدا قرار بود تا پنه لوپه کروز نقش جاستین را در فیلم بازی کند که به علت همزمانی تولید این فیلم با فیلمی دیگر، او به اجبار از این پروژه کناره گیری کرد و جای خود را به کرستن دانست داد. دانست در ارتباط با همکاری‌اش با این پروژه می‌گوید: "قبل از اینکه لارس را ببینم با یک نفر که پیش‌تر با او کار کرده بود حرف زدم، برایس دالاس هاوارد. او چیزهای خیلی خوبی دربارهٔ لارس گفت، برای همین قبل از اینکه حتی برای دیدار با او بروم، نظر خوبی داشتم. معمولا اظهارنظر‌ها در ارتباط با او با افراط و تفریط همراه است. اما تجربهٔ من این بود: آدم خیلی حساس و شوخی که من به عنوان یک انسان خیلی دوستش دارم. به نظر من او با اینکه سعی می‌کند تصویر خشنی از خودش ارائه دهد، اما خیلی آدم حساسی است. او سر صحنه فضای آزادی بوجود می‌آورد که خیلی تحت تاثیر شخصیت خود اوست و در فیلم نیز خودش را نشان می‌دهد. او با دیگران حتی بدون حرف زدن ارتباط برقرار می‌کند، حتی با بازیگر‌ها."

دانست در صحنه‌هایی از فیلم کاملا برهنه در برابر دوربین لارس فون تریه، بدن خود را به نمایش گذاشته است. او در ارتباط با این صحنه‌ها می‌گوید: "من چنین کاری را در هر فیلمی و برای هر کارگردانی نمی‌کنم. وقتی این اتفاق می‌افتد که بدانم با هنرمند مشخصی کار می‌کنم، کسی که دلیلی روشن و منطقی برای نشان دادن اینگونه صحنه‌ها دارد و تنها برای جذابیت بخشیدن این کار نمی‌کند و فکر می‌کنم لارس چنین آدمی بود."

شارلوت گینزبورگ که پیش‌تر در فیلم "ضد مسیح"، ساختهٔ پیشین لارس فون تریه نیز بازی کرده، در این فیلم نقش خواهر دوم یعنی کلر را بازی می‌کند. او در مقایسه تجربه همکاری مجدد با لارس فون تریه می‌گوید: "کار خیلی متفاوت بود. در ضد مسیح کارخیلی محدود و خصوصی و جمع و جور بود. حتا با اینکه گروه بزرگی در فیلم همکاری می‌کردند، اما چون صحنه‌ها اکثرا در یک اتاقک و تنها با حضور تعداد معدودی از ما در آن فضای محدود فیلمبرداری می‌شد، حسی حودمانی و شخصی به کار می‌داد. در این فیلم کاملا متضاد بود. بخصوص که ما فیلمبرداری را با صحنه‌های عروسی آغاز کردیم. صد‌ها سیاهی لشکر حضور داشتند، دیگر بازیگر‌ها هم بودند. برای همین دو تجربهٔ کاملا متفاوت بود. البته هیجان انگیز هم بود. برای اینکه من علاقه نداشتم تجربهٔ قبلی را دوباره تکرار کنم. اما برای من مشکل بود برای اینکه بتوانم خودم را با آن وفق بدهم."

"ملانکولیا" در برخورد با منتقدان موفق ظاهر شده و توانسته است تا نظر مثبت بسیاری از منتقدان را جلب کند. منتقدان تصویرسازی‌های فون تریه و قاب بندی‌های هوشمندانهٔ او در جهت بیان داستان را ستوده‌اند. از دیگر نکاتی که بسیاری از منتقدان به آن اشاره داشته‌اند، بازی خوب بازیگران فیلم بویژه بازی کرستن دانست در نقش جاستین است. او به خاطر بازی در این نقش و به تصویر کشیدن هنرمندانهٔ گذار این شخصیت از دوران سلامتی به افسردگی و بازگشت به روال عادی، موفق به دریافت جایزه بهترین بازیگری زن از جشنواره فیلم کن امسال شد.

در مجموع، ملانکولیا از فیلمهایی است که می‌توان دیدنش را به علاقمندان جدی سینما توصیه کرد.

ملانکولیا با زمان ۱۳۶ دقیقه، محصول مشترک کشورهای دانمارک، سوئد، فرانسه و آلمان است.

مشخصات فیلم:

ملانکولیا
Melancholia

نویسنده و کارگردان: لارس فون تریه
Lars Von Trier

 

بازیگران: کریستن دانست، شارلوت گینزبورگ، کیفر ساترلند، جان هارت

Kirsten Dunst (Justine), Charlotte Gainsburg (Claire), Kiefer Sutherland, John Hurt

بودجه تقریبی: 7 میلیون و 400 هزار دلار

محصول:دانمارک، سوئد، فرانسه و آلمان

در همین زمینه:

وب سایت فیلم

پیش پرده فیلم:

http://www.youtube.com/watch?v=wzD0U841LRM

 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ،۱۳٩٢
تگ ها : سینما


جنگجو- گوین اوکانر 2011

برادر در برابر برادر


فایل صوتی برنامه را می توانید از اینجا بشنوید

https://soundcloud.com/ekran-1/xjf5ir2cdktn

از جمعهٔ گذشته، ۲۳ سپتامبر نمایش عمومی فیلم «جنگجو»، تازه‌ترین ساختهٔ گوین اوکانر، فیلمساز آمریکایی در سینماهای انگلستان آغاز شد. نمایش عمومی این فیلم از روز ۹ سپتامبر در سینماهای آمریکا و کانادا شروع شده و نمایش جهانی آن در سینماهای اروپا همچنان ادامه دارد. به همین مناسبت در اکران این هفته می‌پردازیم به معرفی این فیلم.

 «جنگجو»، داستان رویارویی دو برادر است. تامی با (بازی تام هاردی) که به تازگی از جنگ عراق برگشته، بعد از ۱۴ سال به شهر زادگاهش، پیتزبورگ در فیلادلفیای آمریکا باز می‌گردد. او که به همراه مادرش سال‌ها پیش پدر را‌‌ رها کرده و به شهر دیگری رفته بود، اکنون بعد از مرگ مادر بر اثر سرطان، سر زده به نزد پدر باز می‌گردد. پدر او (با بازی نیک نولتی) یک مشتزن قدیمی است که زمانی مربی تامی نیز بوده است. او بعد از سال‌ها اعتیاد به الکل، اکنون در حال ترک آن است. تامی از مربی سابق یا‌‌ همان پدرش می‌خواهد تا بار دیگر او را تمرین داده و برای شرکت در یک دوره مسابقات هنرهای رزمی یا میکس مارشال آرتز آماده کند.

براندن، برادر بزرگ‌تر تامی یک معلم است که او نیز سابقهٔ ورزشهای رزمی دارد. براندن که رابطهٔ چندان خوبی با تامی و پدرش ندارد، برای گذران زندگی، دوباره به رینگ باز می‌گردد و در ‌‌نهایت دو برادر برای بردن جایزهٔ بزرگ مسابقه در برابر یکدیگر قرار می‌گیرند.

 «جنگجو» با بودجه‌ای نزدیک به ۳۰ میلیون دلار ساخته شده است و در نخستین هفتهٔ نمایش عمومی‌اش در آمریکا توانست تا حدود ۵ میلیون دلار فروش داشته و خود را وارد فهرست پنج فیلم پرفروش سینماهای آمریکا نماید.

گوین اوکانر، کارگردان فیلم پیش از این فیلمهایی چون «غرور و افتخار» و «معجزه» را ساخته است. این نخستین بار نیست که او فیلمی در ارتباط با ورزش می‌سازد. اوکانر پیش‌تر نیز در فیلم «معجزه» ساختهٔ سال ۲۰۰۴ خود ورزش هاکی را دستمایه داستان فیلم خود قرار داده بود. او در ارتباط با این فیلم می‌گوید: "در این فیلم سعی کردم تماشاگران را به چالش بکشم و کاری خلاف عادتشان بکنم، برای اینکه در بیشتر فیلم‌ها از‌‌ همان آغاز شما می‌دانید که طرفدار چه کسی هستید و داستان را با قهرمان دنبال می‌کنید، اما کاری که من دوست داشتم بکنم این بود که بگویم بسیار خوب، شما طرفدار دو شخصیت هستید و در ‌‌نهایت این دو در برابر یکدیگر قرار می‌گیرند، خوب حالا چه باید کرد؟ این یک احساس پیچیده است. برای اینکه اول از همه واکنش شما این خواهد بود که فیلم‌ها معمولا اینطوری نیستند و من هردوی این آدم‌ها را با دلایل خودشان دوست دارم. خوب حالا چگونه می‌شود فیلم را به پایان رساند به شکلی که همچنان راضی کننده باشد و بتواند بینندگانش را شگفت زده کند؟" او در ارتباط با راه حلی که در فیلمش پیاده کرده می‌افزاید: "قصدمان این بود که کسی ببرد که نیاز به بردن دارد. آن کسی هم که می‌بازد، باز هم برنده است. یعنی شخصیتی که مسابقه را می‌بازد در فیلم و در نظر تماشاگر برنده است، برای اینکه او نیاز دارد تا تسلیم شود. نیاز دارد تا در آغوش برادرش بمیرد برای اینکه دوباره متولد شود. برای اینکه او زندگی را به این شکل تجربه می‌کند."

 اوکانر خود یکی از نویسندگان فیلمنامهٔ این فیلم است. او در این فیلم بالاخره موفق شد تا با نیک نولتی همکاری کند. این دو پیش از این قرار بود تا در سال ۲۰۰۸ در پروژهٔ «غرور و افتخار» با یکدیگر کار کنند، اما کمی پیش از آغاز فیلمبرداری آن فیلم، نیک نولتی به علت بیماری مجبور به کناره گیری از پروژه شد. بعد از آن پروژه، اوکانر که مایل به همکاری با نولتی بود، در هنگام نوشتن فیلمنامهٔ فیلم «جنگجو»، نقش پدر الکلی داستان را برای او نوشت. به گفتهٔ او، نیک نولتی تنها بازیگر مناسب برای ایفای این نقش بود. اوکانر در گفتگو‌هایش از نیک نولتی به عنوان گنجینه‌ای ملی نام می‌برد.

نیک نولتی که خود نیز زمانی مشکلاتی در ارتباط با مصرف الکل داشت، در این فیلم توانسته است با ایفای نقش پدر خانواده، پدی، تحسین تماشاگران را برانگیزد. او در ارتباط با این پروژه و ماجرای همکاری‌اش با گوین اوکانر می‌گوید: "گوین را می‌شناختم. قرار بود در «غرور و افتخار» بازی کنم. شش ماهی کار کردیم، دو هفته قبل از فیلمبرداری به نیویورک رفتیم، اما من مشکلی پیدا کردم و روی پیغامگیر تلفن گوین برایش پیغام گذاشتم که مجبور هستم به لس آنجلس برگردم و زانویم را عمل کنم و به همین علت نتوانستم در فیلم بازی کنم. گوین هنوز آن پیغام را بر روی تلفنش دارد. و همین باعث شد ما همچنان دوست باقی بمانیم و او همچنان من را برای همکاری در نظر داشته باشد. تا اینکه یک روز با من تماس گرفت و گفت نیک، من نمی‌توانم یک بازیگر آمریکایی برای بازی این نقش پیدا کنم و تو مناسب‌ترین فرد برای این نقش هستی و من هم پذیرفتم."

اما نقشهای دو برادر فیلم را تام هاردی و جوئل ادگرتون بازی می‌کنند. تام هاردی این روز‌ها علاوه بر درام حادثه‌ای «جنگجو»، تریلر جاسوسی «تعمیرکار، خیاط، سرباز، جاسوس» را نیز بر روی پرده دارد. او دربارهٔ تمرینات و مراحل آماده سازی برای ایفای نقش در این فیلم می‌گوید: "ما چند هفته‌ای تمرینات ساده و مقدماتی را انجام دادیم، من نیاز داشتم تا چیزهای مثل مشتزنی و مبارزهٔ رزمی را یاد بگیرم. همچنین باید طراحی‌های انجام شده برای مبارزات را هم تمرین می‌کردیم. به همین علت چند هفته‌ای را صرف این کار‌ها کردیم. همچنین خیلی از مسابقات را می‌رفتیم و تماشا می‌کردیم. گوین و آنتونی خیلی تحقیق کردند، بخصوص که به ورزش هم علاقمند هستند. تعدادی هم ورزشکار حرفه‌ای بودند که با پروژه همکاری می‌کردند و با آن‌ها صحبت می‌کردیم و در طول فیلمبرداری بیشتر به یکدیگر نزدیک شدیم که خیلی کمک می‌کرد."

 

 «جنگجو» در برخورد با منتقدان نظرات متفاوتی دریافت کرده است و در مجموع منتقدان آن را خوب ارزیابی کرده‌اند، هرچند برخی مانند مت مولر منتقد مجله توتال فیلم، آن را ضعیف‌تر از ساختهٔ قبلی کارگردانش یعنی فیلم «غرور و افتخار» دانسته‌اند.

راجر ابرت، منتقد شناخته شدهٔ آمریکایی در نقد این فیلم می‌نویسد: "این یکی از معدود فیلم‌ها با موضوع مبارزه است که در آن ما مایل به پیروزی هیچکدام از طرفین این مبارزه نیستیم. این مسئله چنان مبارزهٔ سکانس پایانی فیلم را پیچیده می‌کند که هیچ چیزی نمی‌تواند با آن برابری کند مگر یک چیز، و «جنگجو» موفق می‌شود آن یک چیز را به دست آورد."

فیلم «جنگجو» با زمان ۱۴۰ دقیقه محصول سال ۲۰۱۱ آمریکا است.

مشخصات فیلم:

جنگجو
Warrior

نویسنده گان: گوین اوکانر، آنتونی تامباکیز، کلیف دورفمن
Gavin O’Connor, Anthony Tambakis, Clifff Dorfman

کارگردان: گوین اوکانر

بازیگران: تام هاردی، جوئل ادگرتون، نیک نولتی، چنیفر موریسون، فرانک گریلو
Tom Hardy, Joel Edgerton, Nick Nolte, Jennifer Morrison, Frank Grillo

 

تیزر فیلم

http://www.youtube.com/watch?v=KRt9qjLu4_Y

وب سایت فیلم:

http://www.warriorfilm.com/index2.html

 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ،۱۳٩٢
تگ ها : سینما


تعمیرکار، خیاط، سرباز، جاسوس

فایل صوتی برنامه را می توانید از اینجا بشنوید

https://soundcloud.com/ekran-1/qggiiknd2ti5

از روز جمعه 16 سپتامبر، نمایش عمومی فیلم «تعمیرکار، خیاط، سرباز، جاسوس» در سینماهای انگلستان آغاز شد. به همین مناسبت، در اکران این هفته می پردازیم به معرفی این فیلم.

«تعمیرکار، خیاط، سرباز، جاسوس» ساخته ی توماس آلفردسون، در 5 سپتامبر امسال نخستین نمایش جهانی خود را با شرکت در بخش مسابقه ی جشنواره فیلم ونیز آغاز کرد و از 9 دسامبر نیز در سینماهای آمریکا و دیگر کشورهای اروپایی به نمایش عمومی در خواهد آمد.

فیلم بر اساس رمانی انگلیسی به همین نام نوشته ی جان لوکاره ساخته شده است. جان لوکاره، نام مستعاری است که دیوید جان مور کورن ول، نویسنده ی انگلیسی برای نوشتن رمانهای جاسوسی خود از آن استفاده می کند. او که سالها برای سازمانهای جاسوسی انگلستان، «ام آی فایو»  و «ام آی سیکس» کار کرده بود، در دهه ی شصت میلادی به نوشتن رمانهای جاسوسی روی آورد و در سال 1963 بعد از موفقیت جهانی سومین رمانش یعنی «جاسوسی که از سردسیر آمد» از سازمان «ام آی سیکس» استعفا داد و به شکل تمام وقت به نویسندگی پرداخت. لوکاره، در سال 1974 رمان «تعمیرکار، سرباز، خیاط، جاسوس» را منتشر کرد که امروزه این رمان به عنوان نخستین رمان از «سه گانه ی کارلا»ی لوکاره محسوب می شود. با استقبال از رمان، در سالهای گذشته نسخه های مختلفی از آن برای رادیو، تلویزیون نیز تنظیم و عرضه شد.

داستان رمان و فیلم حول محور شخصیت جورج اسمایلی، مامور مخفی سرویس جاسوسی انگلستان می گردد. شخصیتی که پیشتر بارها در رمانهای لوکاره به عنوان کاراکتر اصلی ظاهر شده و در برخی دیگر از کارهای او چون همان رمان «جاسوسی که از سردسیر آمد» نیز یکی از کاراکترهای فرعی است.
داستان فیلم در دوران جنگ سرد و در دهه ی هفتاد میلادی روی می دهد. فیلم بسیاری از مولفه های دیگر فیلمهای جاسوسی را در خود دارد، اما بر خلاف نمونه هایی چون جیمزباند، فضایی واقعی تر را ترسیم می کند. دیگر در اینجا از جاسوس خوش پوش خوش چهره ای که دل از زنان زیبارو می برد خبری نیست.
 این بار در نسخه ی سینمایی و این تریلر جاسوسی، اسمایلی تقریبا بازنشسته با بازی گری اولدمن توسط  مافوقش "کنترل" با بازی جان هارت فراخوانده می شود تا در ماجرای لو رفتن برخی اطلاعات به روسها و شناسایی یک نفوذی در سازمان جاسوسی بریتانیا یعنی «ام آی سیکس»، همکاری کند. «تعمیرکار»، «خیاط»، «سرباز»، «فقیر» و «گدا» نامهای مستعاری هستند که "کنترل" بر اساس یک بازی انگلیسی رایج میان بچه ها، بر روی ماموران مشکوک به جاسوسی و همکاری با روسها گذاشته است. نام فیلم نیز اشاره به این کدگذاری و بازی کودکانه دارد و معمولا به صورت خلاصه از فیلم با نام «تعمیرکار، خیاط» یاد می شود .

این فیلم، دومین ساخته ی بلند سینمایی توماس آلفردسون، فیلمساز سوئدی  و اولین فیلم انگلیسی زبان اوست. او علاوه بر کارگردانی یک فیلم بلند  ترسناک در سال 2008، تجربه ی کارگردانی چندین فیلم کوتاه و بلند تلویزیونی را نیز دارد. آلفردسون که در سال 2009 به عنوان کارگردان این فیلم توسط کمپانی فیلمسازی «وورکینگ تایتلز فیلمز» انتخاب شد، در ارتباط با شرط انتخابش می گوید که لوکاره از او خواسته بود تا اثری متفاوت با نسخه ی تلویزیونی و یا کتاب بسازد، چرا که به اعتقاد او آن آثار پیشتر ساخته شده و نیازی به بازسازی ندارند.

فیلمنامه ی فیلم توسط بریجیت اوکانر و پیتر استروهان با همکاری خود لوکاره نوشته شده است. پیتر استروهان پیشتر فیلمنامه ی فیلمهایی چون «مردانی که به بزها خیره می شوند» و «شک » را نوشته است. لوکاره علاوه در همکاری با فیلمنامه نویسان، یکی از تهیه کنندگان ارشد این فیلم نیز هست. او پیشتر نیز در پروژه ای مشابه، یعنی فیلم «خیاطی از پاناما» علاوه بر نویسندگی فیلمنامه بر اساس رمانی از خودش، سمت تهیه کنندگی فیلم را نیز بر عهده داشت. پیش از این نیز بسیاری از رمانهای لوکاره با همکاری خود او به فیلم شده اند. پیتر استروهان در ارتباط با روند نوشتن فیلمنامه ی این فیلم و مشکلاتش می گوید: «سخت بود، بزرگترین چالشی که با آن روبرو بودیم خلاصه کردن کتاب در دوساعت ، بدون از دست دادن حس و حال آن بود. بیشتر سختی هم در همین حفظ ساختار بود و مجبور بودیم به سختی بر روی فیلمنامه کار کنیم.  البته جان لوکاره در این زمینه خیلی یاریگر و پشتیبان بود.»

در سال 1979 بر اساس این رمان مجموعه ای تلویزیونی توسط شبکه ی بی بی سی ساخته شد و سر آلک گینس، بازیگر معروف انگلیسی در آن مجموعه نقش جرج اسمایلی قهرمان داستان را ایفا کرد. در نسخه ی سینمایی، گری اولدمن، بازیگر قدرتمند انگلیسی نقش این جاسوس نیمه بازنشسته ی میانسال را بازی می کند. منتقدان بازی او را در این نقش تحسین کرده اند و اولدمن را در ایفای آن موفق دانسته اند. اولدمن در ارتباط با پیوستنش به این پروژه می گوید: «شما به عنوان یک بازیگر آنقدرها آزاد نیستید تا نقشهایی را که می خواهید انتخاب کنید، دست کم نه به آن اندازه ای که مردم فکر می کنند. اما درنهایت ملاکهایی برای انتخاب هست، مانند یک فیلمنامه ی خوب، یک کارگردان خوب و در مورد این فیلم من یک فیلمنامه ی خوب داشتم به همراه یک نقش خوب، یک کارگردان خوب و همکاری با گروهی از بازیگران طراز اول، خیلی کم اتفاق می افتد که بتوانی چنین موقعیتی را تجربه کنی.» او در ارتباط با شیوه ی کارکردن توماس آلفردسون کارگردان فیلم می افزاید:«فکر می کنم توماس آلفردسون به عنوان کارگردان زاویه دید ویژه ی خودش را داشت. اما خیلی با یک ضرباهنگ اروپایی فیلم را می دید. که این در فیلمنامه هم هست. یعنی بر خلاف نمونه های مشابه ضرباهنگ تند و تدوین سریعی ندارد. بخواهم صادق باشم، باید بگویم سری فیلمهای جیمزباند خوب و سرگرم کننده و خوش ساخت هستند اما این فیلم مانند آنها نیست و برایم جالب بود که از صحنه های تعقیب و گریز ماشینها و انفجارهای آنچنانی در این فیلم خبری نیست. این فیلم خیلی واقعگرایانه و حقیقی است، کاملا برخلاف نمونه هایی مانند جیمزباند. این یک فیلم جاسوسی کامل است.»

اولدمن در این فیلم در کنار گروهی از دیگر بازیگران درجه یک انگلیسی قرار گرفته است: کالین فرث برنده ی اسکار بهترین بازیگر مرد سال گذشته، جان هارت بازیگر آشنای فیلم «مرد فیل نما» و تام هاردی بازیگر فیلمهای «سرآغاز» و «جنگجو» برخی از بازیگرانی هستند که در این فیلم کنار اولدمن به ایفای نقش پرداخته اند. پیش تولید فیلم از سال 2009 آغاز و فیلمبرداری فیلم در سال 2010 در لندن، بوداپست و استانبول انجام شد.

فیلم در برخورد با منتقدان نیز توانسته است نقدهای مثبتی دریافت کند و در بیشتر موارد چهار و یا پنج ستاره از آنها بگیرد. جدا از بازیهای خوب بازیگران، وفاداری فیلمنامه نویسان به کتاب و موفقیت در اقتباس از آن،  فضاسازی خوب و کارگردانی حساب شده ی توماس آلفردسون از نکاتی هستند که بیشتر منتقدان به آنها اشاره کرده اند. عدم استفاده از صحنه های حادثه پردازی مرسوم در اینگونه فیلمها و به جای آن پرداختن به شخصیتها و روابط از دیگر مواردی هستند که تحسین  منتقدان را برانگیخته اند. آنچه در فیلم بیشتر از حادثه ها و اتفاقها جذاب است، دنبال کردن روند قصه و چگونگی روی دادن اتفاقهاست، به قول منتقد روزنامه ی «گاردین» در این فیلم مسیر از مقصد مهمتر و جذاب تر است.

 

فیلم «تعمیرکار، خیاط، سرباز، جاسوس» با زمان 127 دقیقه ، محصول مشترک کشورهای انگلستان، فرانسه و آلمان است .

مشخصات فیلم:

تعمیرکار، خیاط، سرباز، جاسوس

Tinker, Tailor, Soldier, Spy

نویسنده: پیتر استروهان، بریجیت اوکانر
Peter Straughan, Bridget O’Conner
بر اساس رمانی به همین نام نوشته ی جان لوکاره
John le Carre

کارگردان: توماس آلفردسون
Tomas Alfredson

بازیگران: گری اولدمن، کالین فرث، جان هارت، مارک استرانگ، توبی جونز
Gary Oldman, Colin Firth, John Hurt, Mark Strong, Toby Jones

موسیقی: آلبرتو ایگلسیاس
Alberto Iglesias

مدیر فیلمبرداری: هویت ون هویتما
Hoyte Van Hoytema
تدوین: دینو جونساتر
Dino Jonsater

محصول 2011 وورکینگ تایتل فیلمز، استودیو کانال
Working Title Films, StudioCanal

بودجه ی تقریبی: 30 میلیون دلار

در همین زمینه:

وب سایت فیلم
http://www.tinker-tailor-soldier-spy.com/

وب سایت جان لوکاره

http://www.johnlecarre.com/

پیش پرده ی فیلم

http://www.youtube.com/watch?v=6HBytoAJn0Y&feature=related

 

 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ،۱۳٩٢
تگ ها : سینما


شیوع - استیون سودربرگ 2011

 

فایل صوتی برنامه را از اینجا بشنوید

https://soundcloud.com/ekran-1/7ajapag2t4sd

یکی از فیلمهایی که امسال شصت و هشتمین جشنواره فیلم ونیز را برای  نخستین نمایش جهانی خود انتخاب کرده بود، فیلم «شیوع» آخرین ساخته ی استیون سودربرگ، فیلمساز سرشناس آمریکایی بود. به بهانه ی آغاز نمایش عمومی این فیلم در سینماهای آمریکا، در اکران این هفته می پردازیم به معرفی این فیلم.


استیون سودربرگ، کارگردان شناخته شده ی فیلمهایی چون «سکس، دروغها و نوارهای ویدئو»، «ترافیک» و سه گانه ی «اوشن»، از روز جمعه 9 سپتامبر نمایش عمومی فیلم «شیوع»، تازه ترین ساخته خود را در سینماهای آمریکا آغاز کرده است. این فیلم نمایش جهانی خود را با شرکت در بخش خارج از مسابقه ی جشنواره فیلم ونیز امسال آغاز کرد و از نیمه های ماه اکتبر در سینماهای اروپا نیز به نمایش در خواهد آمد. آنچه بیش از همه این فیلم را در کانون توجه ها قرار می دهد، جدا از فهرست بلندبالای ستارگان فیلم، کارگردان آن است؛ نامی شناخته شده برای سینمادوستان، فیلمسازی که توانسته پیش از این با به دست آوردن اسکار بهترین کارگردانی و همچنین نخل طلای جشنواره فیلم کن نام خود را به عنوان فیلمسازی مورد پسند خاص و عام در تاریخ سینما ثبت کند. فیلمسازی که علاقمندان جدی سینما همیشه مشتاق هستند تا بیشتر در ارتباط با پروژه ی جدید او بدانند.

شیوع  تریلری است که موضوعی آشنا را دستمایه قرار داده است: خطری که جهان را تهدید می کند. این بار این خطر، ویروسی مرگبار است، ویروسی که به آسانی و تنها با یک تماس ساده به دیگران منتقل شده و به سرعت قربانیان خود را از پا در می آورد. کافی است یکی از قربانیان تنها نقطه ای را لمس کرده باشد تا با تماس مجدد بدن فردی دیگر به آن نقطه، ویروس به بدن قربانی تازه منتقل شود. به این شکل ویروس به آسانی در جهان منتشر شده و خطر تمام جهان را فرا می گیرد: از شرق تا غرب، از چین و هنگ کنگ تا انگلستان و آمریکا. این میان گروهی از دکترها تلاش می کنند تا با آن مقابله کرده و پادزهر این ویروس را تهیه کنند.

فیلمنامه ی فیلم نوشته ی اسکات زد برنز است، او فیلمنامه نویسی است که پیشتر دو سال پیش فیلمنامه ی فیلم «مخبر» را برای سودربرگ نوشته بود و همچنین فیلم آینده ی سودربرگ  که این روزها مراحل پیش تولید خود را طی می کند نیز بر اساس فیلمنامه ای از او ساخته خواهد شد. برنز ایده ی اولیه فیلمنامه را تحت تاثیر خبر شیوع بیماری سارس در چین در سال 2003 عنوان کرده است. او در ارتباط با چگونگی ارائه این فیلمنامه به سودربرگ و ساخت آن می گوید: « ما از اول کار بر روی این پروژه را با یکدیگر آغاز کردیم. سودربرگ با من تماس گرفت و پرسید که آیا ایده ای برای یک فیلم دارم، چرا که او علاقمند است تا دوباره با هم کار کنیم. و هم من جواب مثبت دادم و با هم درستش کردیم. بهترین نکته در ارتباط با کارکردن با سودربرگ اینه که من همیشه سر صحنه می روم. بیشتر وقتها در هالیوود نویسنده ها این امکان را پیدا نمی کنند که به سر صحنه ی فیلمبرداری بروند. اما سودربرگ همیشه می خواهد که من سر صحنه بروم، من اجازه دارم یکجورایی با بازیگران هم همکاری کنم. و این خیلی همکاری سازنده و بازی است. مت دیمون هم همینطوره، ما سه نفری می نشستیم و بحث می کردیم که یک صحنه چطوری بهتره نوشته و اجرا بشه. و این یک روش خیلی عالی برای فیلمسازیه.»

مانند همیشه، اینبار نیز سودربرگ خود مدیریت فیلمبرداری فیلم را بر عهده داشته است، تنها تفاوتش با فیلمهای قبل در این است که او این بار به جای نام مستعار پیتر اندرو، از نام واقعی  خودش در تیتراژ فیلم استفاده کرده است.

سودربرگ در آخرین ساخته اش گروهی از ستارگان را گرد هم آورده است: کیت وینسلت، گوئینت پالترو، جود لاو، مت دیمون و لارنس فیشبورن برخی از چهره های شناخته شده ای هستند که در این فیلم در کنار یکدیگر قرار گرفته اند.
کیت وینسلت که در فیلم نقش دکتر ارین میرز را بازی می کند، درباره ی همکاری خود با سودربرگ در این فیلم می گوید: «در مقایسه با بیشتر کارگردانهایی که در گذشته با آنها کار کردم، استیون سودربرگ بسیار متفاوت است. او دقیقا می داند که چه چیزی نیاز دارد و می خواهد. اون همیشه یک نسخه ی تدوین شده ی فیلم را در ذهنش دارد. این برای بازیگرها این حسن را دارد که به آنها اجازه می دهد تا مختصر و مفید کارشان را ارائه دهند، بدون آنکه فشار زیادی تحمل کنند. او خیلی حرفه ای کار می کند، برداشتهای کمی می گیرد و فیلمبرداری خیلی زودتر از معمول به پایان می رسد که این برای من مثل یک انقلاب می ماند، چرا که معمولا فیلمهایی که من در آنها حضور داشته ام، کاملا برعکس این بوده است.»

یکی از نکات جالب در ارتباط با فیلم، پیش پرده ی آن است. بر خلاف نمونه های مشابه، سودربرگ در پیش پرده ی فیلمش تاکید را بر روی ویروس و قدرت مرگبار آن گذاشته است. برای همین بدون هیچ واهمه ای به تماشاگرانش می گوید که یکی از ستارگان فیلمش، یعنی گوئینت پالترو در فیلم بر اثر این بیماری می میرد.
گوئینت پالترو در این فیلم بعد از 12 سال بار دیگر در کنار مت دیمون و جود لاو قرار گرفته است. او درباره ی  همکاری اش در این فیلم می گوید: «من همیشه دوست داشتم تا با استیون سودربرگ کار کنم. من یکی از طرفدارهایش هستم، از آن فیلمهای کم هزینه اش گرفته تا ساخته های پرخرج هالیوودی اش. خیلی هیجان زده شدم وقتی او از من خواست تا در فیلمش حضور داشته باشم.»

«شیوع» در برخورد با منتقدان نظرات متفاوتی دریافت کرده است، برخی چون منتقد هفته نامه نیویورکر آنرا اثری بسیاری خوش ساخت توصیف می کنند که تماشاگر را حذب خود کرده و تا مدتها بعد از اتمام فیلم همچنان درگیر با داستان فیلم نگاه می دارد و یا به قول منتقد روزنامه ی تلگراف،  تماشاگرانش را وادار می کند تا از این پس در هنگام حضور در مکانهای عمومی فیلم را به یاد آورده و از آلوده شدن به ویروسی مشابه هراس داشته باشند. گروه دیگری ازمنتقدان مانند منتقد روزنامه گاردین، آنرا تنها تریلری خوش ساخت توصیف کرده اند که در مقایسه با نمونه های مشابه هالیوودی یک سرو گردن بالاتر می ایستد. دیگر نکته ای که بیشتر منتقدان بر روی آن تاکید داشته اند، استفاده ی نمادین از این ویروس مخرب در فیلم است، ویروسی که می تواند نمادی از اتفاقات سیاسی و تغیرات روز جهان باشد.

به هرحال، همه ی این عوامل دست به دست هم می دهند تا «شیوع» را به یکی از فیلمهای مطرح این فصل تبدیل کنند، فیلمی که شاید در جشنواره ها جوایز زیادی به دست نیاورد، اما علاقمندان سینما دیدن آن را از دست نخواهند داد.

«شیوع» با زمان 105 دقیقه، محصول کمپانی برادران وارنر آمریکا است.

 

مشخصات فیلم:

شیوع

Contagion

نویسنده: اسکات زد. برنز

کارگردان: استیون سودربرگ

بازیگران: کیت وینسلت، مت دیمون، جود لاو، گوئینت پالترو، لارنس فیشبورن

مدیر فیلمبرداری: استیون سودربرگ

تدوین: استفن میریونه

موسیقی: کلیف مارتینز

زمان: 105 دقیقه

محصول کمپانی برادران وارنر، امریکا

 

در همین زمینه:

وب سایت فیلم
http://contagionmovie.warnerbros.com/index.html#/home

تیزر فیلم «شیوع»

http://www.youtube.com/watch?v=4sYSyuuLk5g

 

 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ،۱۳٩٢
تگ ها : سینما


کمک - تیت تیلور

 

فایل صوتی برنامه را از اینجا بشنوید

https://soundcloud.com/ekran-1/hebaxabybo2z

 

در اکران این هفته می پردازیم به معرفی فیلم «کمک». فیلمی که هفته های گذشته توانست در کشاندن تماشاگران به سینماها از رقیبهایی چون «کلمبیانا» و «از تاریکی نترس» پیشی گرفته و با عبور از مرز فروش صد میلیون دلار، خود را به صدر جدول فروش هفتگی سینماها رسانده و شگفتی ساز شود. به همین بهانه، این گزارش اختصاص داده شده به معرفی این فیلم، گروه سازنده ی آن و بازخورد آن نزد منتقدان و تماشاگران.


در سه هفته ی گذشته، فیلمی نسبتا کم خرج در مقایسه با دیگر تولیدات هالیوودی، تنها با اتکا به داستان و ساختارش و بر خلاف روال رایج دیگر فیلمهای روی پرده، بدون وابستگی به جلوه های ویژه، توانست تا در صدر فروش هفتگی سینماهای آمریکا قرار بگیرد. «کمک» اولین ساخته ی استودیویی تیت تیلور، بازیگر و کارگردان آمریکایی که با بودجه ی تقریبی 25 میلیون دلار ساخته شده، توانست در اولین هفته ی نمایش خود در آمریکا به فروشی معادل 26 میلیون دلار دست یابد. این فیلم که از 14 اوت امسال نمایش عمومی خود را در سینماهای آمریکا آغاز کرده، در هفته های آینده به سینماهای کشورهای اروپایی نیز راه خواهد یافت.


فیلم تبعیض نژادی در آمریکای دهه ی شصت را دستمایه خود قرار داده است. داستان فیلم درباره ی یک خانواده ی خدمتکار آفریقایی-آمریکایی است که برای خانواده ای سفیدپوست در می سی سی پی دهه ی 60 میلادی کار می کنند. اسکیتر با بازی اما استون، بعد از فارغ التحصیل شدن از کالج به شهرش (جکسون) برگشته و قصد دارد تا نویسنده شود. او تصمیم می گیرد تا با تعدادی از خدمتکاران سیاهپوستی که زندگی خود را صرف کار در خانه های سفیدپوستان کرده اند، مصاحبه کرده و بر این اساس کتابی  بنویسد. این تصمیم او با واکنشهایی روبرو می شود، واکنشهایی که شهر روی دادن داستان را زیر و رو می کند.

تیت تیلور فیلمنامه فیلم «کمک» را بر اساس کتابی به همین نام نوشته ی  کاترین استاکت نوشته است. کتاب بعد از رد شدن توسط حدود شصت ناشر برای چاپ، سرانجام نخستین بار در سال 2009 منتشر شد و توانست تا حدود صد هفته  در صدر فهرست کتابهای پرفروش آمریکا قرار بگیرد. ازیکسال پیش از انتشار کتاب و پس از اولین بار خواندن، ایده ی ساخت اثری سینمایی بر اساس آن به ذهن تیت تیلور خطور کرد. او که از کودکی با کاترین استاکت بزرگ شده و با او دوستی نزدیکی داشت، تصمیم گرفت تا رمان را به فیلمنامه تبدیل کند. به گفته ی این دو، کتاب و فیلم بر اساس واقعیت شکل گرفته اند، بویژه بر اساس رابطه ی احساسی میان کاترین استاکت با پرستار سیاهپوست دوران کودکی اش. 


کاترین، نویسنده ی رمان «کمک» در ارتباط با همکاری اش با این پروژه اینگونه می گوید: «شما هیچوقت درگیر پروژه ای مانند این نمی شوید تنها به خاطر اینکه بخواهید پول و یا موفقیت به دست آورید. این کار را می کنید برای اینکه داستانی برای تعریف کردن دارید. من و تیت هردو از پنج سالگی در می سی سی پی با هم و در شرایطی مشابه بزرگ شدیم و داشتن این پرستاران سیاهپوست، تاثیر زیادی بر روی ما و شکل گیری شخصیت فعلی ما گذاشته است و به همین دلیل ما می خواستیم این داستان را تعریف کنیم.»

تیت تیلور، کارگردان فیلم در تائید سخنان دوست و همکارش در ارتباط با هدف از ساخت فیلم اینگونه می گوید: «ما فقط می خواستیم که حقیقت را بگوئیم و وقایع را درست و کامل تعریف کنیم، خوب و بد را نشان دهیم و امیدواریم موفق شده باشیم. و شاید به همین دلیل است که مردم به فیلم عکس العمل مثبت نشان می دهند.»
تیلور بخش عمده ی موفقیت فیلم را مرهون کتاب می داند. به گفته ی او بعد از موفقیت کتاب بود که کمپانی دریم وورکز تصمیم به سرمایه گذاری بر روی پروزه را گرفت. او می گوید استیون اسپیلبرگ کارگردانی این فیلم را به او سپرد، تنها به این دلیل که نسخه ی اقتباسی فیلمنامه را پسندیده بود و اعتقاد داشت کسی که توانایی اقتباس چنین فیلمنامه ای از کتاب را داشته باشد، توانایی کارگردانی کردنش را نیز خواهد داشت.

 

فیلم از گروه بازیگران قدرتمندی برخوردار است. جدا از سیسی اسپیسک، بازیگر 62 ساله آمریکایی که تا کنون شش بار نامزد دریافت جایزه اسکار بوده و از آن میان یکبار موفق به دریافت آن شده است، می توان به اما استون، ویولا دیویس، جسیکا چستین و آکتاویا اسپنسر اشاره کرد. جسیکا چستین بازیگری است که امسال با بازی در فیلم «درخت زندگی»، برنده ی نخل طلای کن، در کانون توجه قرار گرفت. ویولا دیویس نیز سال 2008 برای بازی در فیلم «شک» توانست نام خود را در فهرست نامزدهای اسکار بهترین بازیگری جای دهد.
 این میان، اما استون، جوانترین عضو گروه است که نقش اصلی فیلم را بازی می کند.  استون 23 ساله با بازی در این فیلم نشان داده که شایستگی نامزد شدن برای بفتای سال گذشته در بخش ستارگان آینده را داشته است. او درباره ی چگونگی پیوستنش به این پروژه و قرارگرفتن در کنار این گروه بازیگران می گوید: «با تیت تیلور، کارگردان فیلم دیداری داشتم، بعد فیلمنامه را خواندم، بعد کتاب را خواندم و بعد جذب پروژه شدم. شما در هر فیلمی که کار کنید، از دیگران چیزهایی یاد می گیرید، اما این فیلم متفاوت بود. وقتی همه زن هستند و همه ی  شخصیتها در فیلمنامه و یا کتاب خیلی خوب پرداخت شده باشند، در چنین شرایطی روند یادگرفتن پایانی ندارد.»


فیلم نه تنها توانسته تماشاگران خود را راضی نگه دارد که در برخورد با منتقدان هم نسبتا موفق بوده است.  منتقدان فیلم را در بازسازی می سی سی پی دهه ی شصت و باورپذیری شخصیتهایش موفق دانسته اند. فیلم به جای اتکا به گره های داستانی پیچیده و چرخشهای قصه، بیشتر بر اساس داستان و روابط عاطفی میان شخصیتهایش تماشاگران را جذب می کند. به نظر منتقدان، بازی خوب بازیگران فیلم را باید یکی از عوامل باورپذیر شدن شخصیتها و نقاط مثبت فیلم دانست.  برای همین بسیاری از تماشاگران نه تنها تا مدتها بعد از تماشای فیلم، همچنان درگیر با ماجراهای آن هستند، بلکه ترغیب می شوند تا به رمان نیز رجوع کرده و برای آشنایی بیشتر با شخصیتها، آن را نیز بخوانند.
فیلم «کمک» با زمان 146 دقیقه، محصول کمپانی دریم وورکز آمریکا است.

مشخصات فیلم

کمک

The Help

نویسنده: تیت تیلور (فیلمنامه)
بر اساس رمان «کمک» نوشته ی کاترین استاکت
کارگردان: (تیت تیلور)

بازیگران: اما استون، ویولا دیویس، اُکتاویا اسپنسر، جسیکا چستین، سیسی اسپیسک

موسیقی: توماس نیومن
مدیر فیلمبرداری: استفن گلدبلات
تدوین: هیوز وینبورن

زمان 146 دقیقه

بودجه ی تقریبی: 25 میلیون دلار

در همین زمینه

وب سایت نویسنده ی کتاب «کمک» کاترین استوکت
http://www.kathrynstockett.com/

پیش پرده ی فیلم «کمک»

http://www.youtube.com/watch?v=J_ajv_6pUnI

 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ،۱۳٩٢
تگ ها : سینما


معرفی فیلم «پوستی که در آن زندگی می کنم» ساخته پدرو آلمادوار 2

پوستی که در آن زندگی می کنم

 


شنیدن فایل صوتی برنامه

https://soundcloud.com/ekran-1/hrn9pmlgwguh

 

از هفته ی گذشته نمایش عمومی فیلم «پوستی که در آن زندگی می کنم» آخرین ساخته ی پدرو آلمادوار فیلمساز سرشناس اسپانیایی در سینماهای جهان آغاز شد. این فیلم که نخستین بار در بخش مسابقه جشنواره فیلم کن به نمایش درآمده و مورد استقبال منتقدان و تماشاگران قرار گرفته بود، قرار است امسال به عنوان نماینده ی سینمای اسپانیا برای اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان به آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا معرفی شود.

آلمادوار فیلمنامه ی این فیلم را با برداشت آزادی از رمان «رطیل» نوشته ی تیری جانکوئه، نویسنده ی فرانسوی نوشته است. به گفته ی سازندگان فیلم، موضوع اصلی آن «انتقام» است.  داستان درباره ی رابرت لگارد، جراح پلاستیکی است که توانسته پوست ویژه ای بسازد: پوستی که در برابر هر نوع سوختگی و آسیب مقاوم است. رابرت که خاطرات تلخی از گذشته و سوختن همسرش در یک تصادف اتوموبیل دارد، با همکاری خدمتکارش، زن مرموزی را در آزمایشگاه خصوصی خود زندانی کرده است. با ورود پسر سارق خدمتکار به داستان و افتادن اتفاقهای جدید، زوایای تازه ای از روابط پیچیده ی مابین افراد داستان روشن می شود.


برخی از منتقدان فیلم را ترکیبی از فیلمهایی چون «سرگیجه» ساخته ی آلفرد هیچکاک، «پیپینگ تام» ساخته ی مایکل پاول و البته بیشتر از همه «چشمان بدون چهره» ساخته ی جرج فرانجو دانسته اند.

داستان، همانگونه که خود آلمادوار نیز اشاره کرده است، قرابتهایی با داستانهایی چون فرانکشتاین و پرومته دارد ، البته به همراه چاشنی بازی با سکس و جنسیت؛ موضوعاتی که ردپای آنها را در بیشتر فیلمهای آلمادوار می توان دنبال کرد و امروزه به مرور، رویکرد بی پروای او به این دست موضوعات تبدیل به یکی از ویژگی های آثار او شده است.
فیلم تریلری است با چاشنی وحشت و ملودرام. به گفته ی آلمادوار، او علاقه ندارد تا تماشاگرانش تنها با یک گونه ی فیلم روبرو شوند و بیشتر مایل است تا گونه های متفاوت را با یکدیگر بیامیزد.
خود او در پاسخ به این پرسش که آیا فیلمش در گونه ی ترسناک قرار دارد اینگونه می گوید: «آنچه من تلاش کردم انجام دهم این بود که داستان باورپذیر باشد، به شکلی که بتوانیم آن ترس را احساس کنیم. فیلم درباره ی بقا است، و البته سو استفاده از قدرت توسط این جراح. اما در مقابل شخصیت دیگری هم هست، شخصیت ورا که نقشش را النا بازی می کند، او یک جنگجوی بالفطره است و این چیزی است که هرکس به آسانی می تواند آنرا تشخیص دهد.»

آلمادوار 62 ساله در هجدهمین ساخته اش بعد از بیست سال بار دیگر از بازیگر قدیمی خود یعنی آنتونیو باندراس دعوت به همکاری کرده است. باندراس که پیشتر در فیلمهایی چون «ماتادور (1986)» و «مرا ببند، مرا بازکن (1990)» با آلمادوار همکاری کرده بود، در این ششمین تجربه ی همکاری با آلمادوار یعنی فیلم «پوستی که در آن زندگی می کنم» نقش رابرت لگارد، جراح پلاستیک فیلم را بازی می کند. او تجربه ی همکاری مشترک با آلمادوار را اینگونه توصیف می کند که: «ویژگی او تنها محتوای فیلمهایش نیست، بلکه چگونگی تعریف قصه هم هست. یکی از چیزهایی که خیلی از آن لذت بردم، این بود که در همکاری مجدد، آلمادوار را در اوج توان حرفه ای اش دیدم. بازگشت به اسپانیا و بازی کردن به زبان مادری نیز خیلی برایم مفید بود.»
به گفته ی باندراس، یکی از ویژگی های این فیلم بازی کنترل شده ی او است که از روز نخست، آلمادوار بر روی آن تاکید داشته است. باندراس می گوید: «پدرو تاکید داشت که همه چیز خیلی کنترل شده باشد. او می گفت: من نمی خواهم که یک هیولا را بازی کنی آنتونیو. می دانم که برایت خیلی وسوسه برانگیز است، برای اینکه تو این شخصیت را مثل کالیگولا می بینی، شخصیتی که با بازی کردنش به شکل اغراق شده می توانی خیلی توجه جلب کنی، اما من این را نمی خواهم. بلکه برعکس، می خواهم کاملا هشیار باشی و کنترل شده و با خست بازی کنی. برای اینکه فیلم خودش به اندازه ی کافی پیچیده هست.»

اما اینبار آلمادوار به جای پنه لوپه کروز،بازیگر زن محبوبش، النا آنایا را برای بازی در نقش اصلی زن فیلمش برگزیده است. این انتخاب این ذهنیت را برای بسیاری بوجود آورده که از این پس قرار است این بازیگر نقش زن اصلی فیلمهای او را بازی کند.  النا آنایا، پیشتر 9 سال پیش نیز در فیلم با «با او حرف بزن» در نقشی کوتاه در برابر دوربین آلمادوار قرار گرفته بود. خود او می گوید که آن زمان حاضر بود حتا در نقش یک گلدان یا چراغ در فیلمی از آلمادوار ظاهر شود. او در ارتباط با حضورش در این فیلم و همکاری با آلمادوار می گوید:«البته که حضور در این فیلم به من این امکان را می دهد تا خود را نشان دهم، اما این یک ریسک بزرگ هم هست. وقتی که در فیلمی با آلمادوار کار می کنی، بهتره که کارت را درست انجام بدی، چرا که اگر جز این باشه بهتره همه چیز را بگذاری و بری.»

همچون دیگر آثار آلمادوار، استفاده از رنگها در فیلم در حد اعلای خود قرار دارد، بویژه رنگ قرمز که همواره در کارهای او جایگاه ویژه ای دارد. یکی دیگر از نکاتی که اغلب منتقدان از آن تعریف کرده اند، فیلمبرداری خوب فیلم و قاب بندی های زیبای خوزه لوئیس آلکین، فیلمبردار و همکار ثابت اکثر فیلمهای آلمادوار است.

منتقدان به طور عمده فیلم را پسندیده اند و می شود گفت به طور کلی در اکثر موارد فیلم موفق شده است تا 4 ستاره از 5 ستاره ی منتقدان را دریافت کند. در رده بندی وب سایت سینمایی آی ام دی بی و نظرسنجی از تماشاگران نیز فیلم در وضعیتی مشابه قرار دارد. بسیاری از منتقدان در نقدهایشان فیلم را با آثار آلفرد هیچکاک مقایسه کرده اند، هرچند اعتقاد دارند پرداخت آلمادوار عمق و قدرت کارهای هیچکاک را ندارد، در عوض پرداخت شیطنت آمیز و چرخشهای عجیب و گاه سوررئال قصه آن را تبدیل به فیلمی سرگرم کننده کرده است که حتی اگر شیفته ی آن نشوید، باز هم دیدنش را به دیگران توصیه خواهید کرد.

مشخصات فیلم:

پوستی که در آن زندگی می کنم
The Skin I Live In

زمان: 117 دقیقه

نویسنده: پدرو آلمادوار
بر اساس رمان «رطیل» نوشته ی تیری چانکوئه
کارگردان: پدرو آلمادوار
بازیگران: آنتونیو باندراس، النا آنایا، ماریسا پاردس، جن کورنت

مدیر فیلمبرداری: خوزه لوئیس آلکین
تدوین: خوزه سالکدو
موسیقی: آلبرتو ایگلسیاس

محصول 2011 اسپانیا
بودجه ی تولید(تقریبی): 13 میلیون دلار

تیزر فیلم:



http://www.youtube.com/watch?v=zlZgGlwBgro&feature=related

 

 

 

 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ،۱۳٩٢
تگ ها : سینما


گفنگو با جان اونت کارگردان فیلم کشتن درست

این ترجمه نخستین بار در ماهنامه‌ی اینترنتی آدم‌برفی‌ها چاپ شد.

گفتگو با کارگردان فیلم Righteous kill   آخرین فیلم مشترک آل پاچینو و رابرت دنیرو

کشتن درست

مجتبا یوسفی پور    

            

 

شناسنامه فیلم

نویسنده: راسل گرویتز

کارگردان: جان اوِنت

بازیگران: رابرت دونیرو، آل پاچینو، کورتیز جکسون(فیفتی سنت)، برایان دینهی

خلاصه داستان فیلم

رابرت دونیرو(تورک) و  آل پاچینو(روستر) در نقش دو کارآگاه کهنه کار پلیس نیویورک ظاهر می شوند. آنها بعد از سی سال کار ِ تحت فشار در  پلیس نیویورک ، زمانی که دیگر باید برای بازنشستگی آماده شوند ، برای تحقیق در پرونده ی قتل یک پاانداز بدنام فراخوانده می شوند. پرونده ای که به نظر می آید مرتبط با پرونده ی قتلی باشد که آنها سالها پیش انجامش داده بودند.مانند قتل ِ پیشین مقتول یک مجرم است و همراه با یک شعر چهار خطی در توجیه علت مرگ یافت می شود. وقتی قتلهای بیشتری صورت می گیرند مشخص می شود که کاراگاهان به دنبال یک قاتل زنجیره ای هستند: کسی که به دنبال مجرمان گریخته از قانون به علت ضعف قانون است. ماموریت او انجام کاری است که پلیس ها به علت ضعف قوانین نمی توانند انجامش دهند: پاک کردن مجرمین از خیابانها.شباهت پرونده ی جدید با پرونده ی قدیمی  پرسشی را برای کارآگاهان بوجود می آورد: آیا در پرونده ی پیشین آنها مجرم واقعی را روانه ی زندان کردند؟

 

کشتن درست به کارگردانی جان اونت و فیلمنامه ی راسل گرویتز(نویسنده ی نفوذی) داستان دو پلیس به دنبال یک قاتل متعصب است. فیلم با بودجه ی 60 میلیون دلاری به عنوان یک فیلم مستقل ساخته شده است و فیلمبرداری آن از سپتامبر 2007 در نیویورک آغاز شد.

فیلمنامه در اصل برای یک پلیس مسن و یک پلیس جوان نوشته شده بود، اما رابرت دنیرو که نخستین بازیگری بود که قراردادش را برای این فیلم بست، پس از خواندن فیلمنامه آل پاچینو را برای نقش دیگر پیشنهاد کرد. پاچینو از فیلمنامه خوشش آمد و گفت که با کآرآگاه دردسر دار فیلم احساس نزدیکی می کند: « بازنشستگی در خون من نیست، شاید اون هم می خواهد که بر سر کارش بمیرد، یک جورایی مثل یک بازیگر»

دنیرو گفته است که همیشه آرزو می کرده که در نقشی چنین طولانی در کنار آل پاچینو بازی می کرده است و می افزاید:اما گفتنش آسان تر از انجامش است. 

 

پنج سوال از جان اونت، کارگردان فیلم

س: چی شد که به این پروژه ملحق شدی و آیا از اول آل پاچینو و رابرت دنیرو را برای نقش‌های اصلی در نظر داشتی؟

ج: فیمنامه‌ی راسل گرویتز به دستم رسید و به من گفته شد که رابرتدنیرو به آن علاقمند است. فیلمنامه را خواندم. با باب(رابرت دونیرو) دیدار کردم و هفته‌ی بعد از آن یک جلسه‌ی فیلمنامه‌خوانی در نیویورک داشتیم. بعد از آن جلسه فیلمنامه‌خوانی هردویمان توافق کردیم که فیلم را بسازیم. ما درباره‌ی انتخاب بازیگران صحبت کردیم. من از باب پرسیدم که بهترین انتخابش برای نقش روستر کیه و او گفت آل. من گفتم عالی خواهد شد و تنها یک تماس تلفنی ساده برای من بود. به آل تلفن زدم، او روز بعد فیلمنامه را خواند ، ما با هم ملاقات کردیم و در یک هفته قرار گذاشتیم که آل مقابل باب بازی کند. 

س: کار با پاچینو و دنیرو چگونه بود؟

ج: یک تجربه. دیدن  هردوی آنها در مقابل دوربین توصیف‌ناپذیر است. آنها با هم دوستند. آنها با خودشان  یک گذشته را می‌آورند. وقتی کارشان را می‌بینی احساس می‌کنی همان شخصیتی هستند که دارند بازی می‌کنند و همیشه هم همین شخصیت‌ها بوده‌اند.  غیر قابل تفکیک‌اند.

س:  ایجاد توازن در تقسیم زمان داستان فیلم میان این دو  بازیگر اصلی/ فوق ستاره فیلم چقدر مشکل بود؟

ج: فیلمنامه‌ی راسل کتاب مقدس فیلم بود. اونها وقتی فیلمنامه را خواندند می‌دانستند که فیلم چگونه است. فیلم به روال معمولی ساخته شد و ما بازنویسی‌های معمول را در حین ساخت انجام دادیم. اما به ایجاد توازن فکر نمی‌کردیم. در مقابل چیزی که من را تحت تاثیر  گذاشت رابطه و گذشت آنها در برابر یکدیگر بود( و در مقابل من هم)

س:دو بازیگر اصلی‌ات چه تمرینات نظامی(افسری) و یا آموزشی برای رسیدن به نقششان باید انجام می‌دادند؟

ج: ما سر صحنه و زمان فیلمبرداری یک کارآگاه داشتیم که در زمان تمرینات نیز حاضر بود. باب و آل هر دو خیلی وسواس داشتند که هر راهنمایی تکنیکی‌ای را که در طول فیلمبرداری به آنها داده می‌شود دنبال کنند. همچنین ما قبل از آغاز فیلمبرداری تیر‌اندازی با اسلحه‌های واقعی با حضور کارشناسان ویژه در لس‌آنجلس و نیویورک  داشتیم. برای اینکه بدانید آنها چه تحقیقات دیگری کردند باید از خود باب و آل بپرسید تا پاسخ دهند.

س: چقدردنیرو و پاچینو به فیلمنامه‌ی اصلی وفادار ماندند؟ آیا با هم بداهه‌سازی هم کردند؟

ج:  هردوی آنها خیلی به فیلمنامه وفادار بودند.بیشتر تغییرات در فیلمنامه در پیش از فیلمبرداری رخ داد. آنها چیزهایی اضافه کردند که بیشتر آن فیلمبرداری  و در فیلم استفاده شده است. آنها در بعضی صحنه‌ها بداهه‌سازی کردند اما در بیشتر مواقع همان چیزی را که نوشته شده بود اجرا کردند. 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ،۱۳۸٧
تگ ها : سینما ، گفتگو


خلاصه گزارشی از یک مستر کلاس با مایک فیگیس

 

 

پیش درآمد:

 

حدود دو سه ماه از این کلاس می گذرد. درست پس از این کلاس دستم چنان بند ِ نوشتن کارهای کلاسی و باقی مسائل شد که تا امروز نوشتن این خلاصه گزارش به تاخیر افتاد. قولش را داده بودم و ابراز علاقه ی بعضی دوستان مزید بر علت می شد تا با دقت بیشتری سخنان مایک فیگیس را به خاطر آورم و سعی کنم تا آنجا که می توانم امانت داری را در نقل کلام به جا آورم. به هر حال از این تاخیر پوزش می خواهم و امیدوارم دیگر تکرار نشود!

 

خلاصه گزارشی از یک مستر کلاس با مایک فیگیس 

 

12/03/2008 برادفورد

 

موزه ی ملی عکس، تلویزیون و فیلم برادفورد ِ انگلستان اقدام به برگزاری یک کلاس دو روزه  به استادی مایک فیگیس فیلمساز مشهور انگلیسی و خالق آثاری چون ترک لاس وگاس ، تایم کد و هتل کرد.

مایک فیگیس به عنوان یکی از فیلمسازان پیشگام در استفاده از تکنولوژی دیجیتال شناخته می شود و بالطبع موضوع اصلی این کلاسها نیز سینمای دیجیتال بود، بویزه آنکه سال گذشته کتاب او با عنوان فیلمسازی دیجیتال به بازار آمده بود.

به روش خلاصه نویسی مهم ترین نکات از سخنان او را یادداشت کردم که در دنبال می توانید آنها را بخوانید. بدیهی است که در پاره ای از موارد اینها دقیقآ جملات مایک فیگیس نیست اما مفهوم کلی را در بر دارند. و البته بخشهایی از گفتگوی او از قلم افتاده است: یا به علت دیر یادداشت برداشتن و فراموش شدن توسط من و یا به خاطر آنکه از اهمیت آنچنانی برخوردار نبودند(مانند توضیحات پیرامون کتاب ِ فیگیس درباره ی فیلمسازی دیجیتال و معرفی آن). آنچه در پی می آید خلاصه گزارشی از مهم ترین نکات مطرح شده در آن جلسه توسط این کارگردان است:

 

 

جلسه ی نخست به نمایش فیلم تایم کد با ریمیکس تازه ای از صدا به شکل همزمان توسط کارگردان اختصاص یافت. اگر تایم کد را دیده باشید می دانید که فیلم چهارداستان را در چهار کادر به شکل همزمان دنبال می کند، فیلم دارای تدوین تصویری نیست اما با صدا تدوین شده است، به عبارت دیگر در بیشتر موارد صدای غالب صحنه برای تماشاگر نقش کدی را بازی می کند تا انتخاب میان کادرها را انجام دهد.

 در این بازآفرینی فیگیس اقدام به بازی با چهار باند صدا کرد، گاه صحنه هایی را جلو و عقب کرد و با صدای متفاوتی نشان داد و امکان تجربه ای متفاوت را برای تماشاگرانش پدید آورد.

 

در جلسه ی دوم مایگ فیگیس شروع به صحبت درباره ی سینما بخصوص سینمای دیجیتال و محاسن آن و تجربیاتش در استفاده از این امکان تازه کرد.

 

تدوین:

 

فیگیس سخنانش را با اشاره به تدوین و عدم استفاده از آن در فیلم تایم کد آغاز کرد:

 

- تدوین امروزه دیگر کاربردی ندارد، بیشتر تبدیل به وسیله ای برای ایجاد جذابیت کاذب و فریب تماشاگر شده است.  در آغاز تدوین یک انقلاب در سینما بود اما امروز کاربردش را از دست داده است و تبدیل به یک کلک برای جذاب کردن فیلم ها شده است.

این تنها سینما نیست که در جا می زند. همه ی شکلهای هنر به نوعی در حال درجا زدن هستند.

همه چیز به فرهنگ برمی گردد. ما هنوز از موسیقی دهه ی پنجاه و هفتاد جلوتر نرفته ایم. هنوز ستارگان ما دنباله رو الویس(پریسلی) هستند. گروههای موسیقی ما همچنان از یک جازیست و سه گیتاریست ترکیب شده اند و سالهاست که به همین شکل ادامه می دهند، بدون هیچ تغییری. حتا ظاهر و شکل و آرایش گروهها و خوانندگان نیز تغییری نکرده است. اینها همه نیاز به تغییر دارند.

من فکر می کنم سینما نیز نیاز به یک تغییر و انقلاب دارد. تایم کد تلاشی برای فرار از مونتاز و ایجاد این تغییر است.

ایده ی اولیه ی فیلم از آنجا برای من بوجود آمد که می دیدم تماشاگران در خانه فیلمی را تماشا می کنند، همزمان با دیگر افراد خانواده صحبت می کنند، با چندین مسئله ی دیگر نیز درگیر می شوند و در عین حال فیلم را نیز دنبال می کنند. من فکر کردم پس تماشاگر می تواند به همین شکل چهار موضوع و داستان را با یکدیگر دنبال کند و خودش عمل تدوین را انجام دهد، و تایم کد شکل گرفت.

 

فیگیس ضمن با اشاره به تجربه ی نمایش روز قبل فیلم تایم کد اضافه می کند:

 

- در یکی از داستانهای فیلم صحنه ای هست که یکی از بازیگران وارد یک کتابفروشی می شود و کتابی را می دزدد. در این سالها پس از هربار نمایش فیلم از تماشاگران پرسیده ام که آیا متوجه شده اند که در کدام صحنه یک نفر چیزی می دزدد؟ و هیچ کس هیچ وقت آنرا ندیده بود. برای اینکه این صحنه همزمان است با صحنه ی سکس کردن دونفر دیگر در یکی دیگر از کادر تصویرها! البته بالاخره در یکی از نمایشهای فیلم زنی بلند شد و گفت: من دیدم، فلان صحنه بود. و بعد اضافه کرد: من همجنس گرا هستم و علاقه ای به تماشای صحنه ی سکس کردن نداشتم!(خنده ی همه)

 

تجربه ی اولین نمایش تایم کد:

 

- جالبترین تجربه اش برای من تماشای تماشاگران و عکس العملهایشان در هنگام نمایش فیلم بود. اینکه هنگام نمایش فیلم سر ِ هرکدام از تماشاگران به سویی است و هر کدام یکی از کادرها را دنبال می کنند.

بعدها به فکر یکپارچه کردن فیلم و تدوین و ساختن یک نسخه ی نهایی از آن افتادم. حتا یکبار مایک لی از من پرسید که آیا نمی خواهم آنرا به شکل یک فیلم کامل تدوین کنم؟ فکر می کنم که فیلم به همین شکل تجربه ای بوده و باید حفظ شود.

 

جشنواره فیلم لهستان و دیدار با دیوید لینچ:

 

- در لهستان هر ساله فستیوال فیلمی برگزار می شود که چندین سال است که دیوید لینچ یکی از پایه های ثابت آن است. من همان سالی که لینچ اینلند امپایر را ساخته بود آنجا بودم و وقتی بار اول فیلم را تماشا کردم مثل خیلی دیگر از تماشاگران می خواستم دیوید لینچ را بکشم!(خنده ی همه) اما صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم، دیدم که تصاویر فیلم هنوز با من مانده اند و تازه از روز بعد شروع به درک فیلم کردم. برخی فیلمها اینگونه اند، زمان برای ارتباط برقرار کردن با آنها لازم است.

در آنجا از برگزارکنندگان جشنواره خواستم که دیداری با لینچ داشته باشم. ما همدیگر را دیدیم و به او پیشنهاد کردم که مصاحبه ای با او انجام دهم. و او پذیرفت. برای این مصاحبه دوربین ام را در راهرویی که تنها یک لامپ از سقف آن آویزان بود کاشتم و از لینچ خواستم که در مقابل دوربین قرار بگیرد. در آن مصاحبه لینچ از تجربه اش با مینی دی وی و علاقمند شدنش به آن گفت. و اشاره کرد که مقداری از تصاویر فیلم را خودش فیلمبرداری کرده است و اینکه تصاویر بعضی جاها واضح(فوکوس) نیست به فیلم حس مورد نیازش را می دهد و باعث می شود که غیر طبیعی به نظر بیایند و این چیزی است که او به دنبالش بوده است. همچنین گفت که به فیلمبرداری علاقمند شده است و و فکر می کند فیلمبردار بودن حسنهای زیادی دارد و او دیگر ترجیح می دهد که بمیرد اما از فیلمبردار برای فیلمهایش استفاده نکند!

من با لب تاپم فیلم را تدوین کردم و در همان جشنواره نمایشش دادم و بالطبع فیلمبرداران زیادی هم آنجا بودند که جمله ی لینچ را شنیدند! الان من بر روی پروژه ای کار می کنم که شامل مصاحبه های زیادی با فیلمبرداران است و حاوی نکات جالبی در همین زمینه است.

لینچ همچنین از علاقه اش به شمع و استفاده از نور آن گفت و اینکه بدینوسیله می تواند تصاویر شاعرانه تری خلق کند.

 

های دیفینیشن HD:

 

- فورمت خیلی خوبی است. کیفیت و کارآیی اش بالاست، اما شاعرانه نیست. اکنون کمی برای رفتن به سراغ اچ دیHD زود است. هنوز زمان لازم دارد. امروز اگر به سر صحنه ای بروید که به شکل اچ دیHD فیلمبرداری  می شود مجبور می شوید با تکنیسینهای زیادی سروکله بزنید. همه ی صحنه پر از کابلهای مختلف است که دست و پا گیرند و بیشتر به جای آنکه بر خلاقیتتان تمرکز داشته باشید با مسائل فنی درگیر می شوید. من ترجیح می دهم اکنون به سراغش نروم و توصیه می کنم شما هم این کار را نکنید.

 

هالیوود:

 

- قصد ساختن ترک لاس وگاس را داشتم. با تهیه کنندگان صحبت کردم. در خانه ی یکی از آنها بودیم. ایده را توضیح دادم و خوششان آمد و بعد خواستند که بخشی از آنرا برایشان بخوانم. یکی از آنها از من خواست که پایان اَکت(فصل یا بخش؟) اول از فیلمنامه را بخوانم. من معنایش را نمی فهمم. از نظر آنها همه ی فیلمنامه ها باید به شکل سه بخشی و بر اساس ساختار جاافتاده ی مورد نظر آنها نوشته شوند. به اجبار شروع کردم بخشهایی از کار را تعریف کردن و توضیح دادن، برای اینکه هنوز فیلمنامه ی کامل و نهایی را در دست نداشتم! در میانه ی این توضیح دادن بودم که گفتند برویم برای غذا خوردن. من در اوج داستانم بودم و همه می خواستند برای غذا خوردن بروند. قرار شد در موقع غذا خوردن درباره ی باقی داستان صحبت کنیم. برای غذا خوردن پسر ده ساله ی تهیه کننده هم به سر میز آمد و به ما ملحق شد تا با ما غذا بخورد. من می خواستم صحنه ای را تعریف کنم که دو کاراکتر من با هم سکس می کنند اما به خاطر حضور پسربچه مجبور بودم بگویم با هم عشقبازی(making love) می کنند، در حالی که آن عشق بازی نیست، سکس کردن است، کردن ِ صرف(fuck)!  (خنده ی همه)

در میانه ی صحبت پسربچه گفت من می توانم چیزی بگویم؟ پدرش به او اجازه داد و او گفت: فکر نمی کنی که این صحنه به این شکل درست نباشد و اگر به این گونه بشود بهتر نیست؟

من متعجب مانده بودم که چه بگویم. اگر در انگلیس بود حتمآ یکی توی سر بچه می زدیم و می گفتیم تو حرف نزن!(خنده ی همه)
به هر حال پدرش خوشش آمد و گفت بد نمی گوید، ایده ی خوبی است، بهتر است درباره اش فکر کنیم!

و من با خودم گفتم : نگاه کن، در هالیوود بچه ها برای سرنوشت فیلمها تصمیم می گیرند!

 

فیلمنامه ای را به بازیگر زنی(آنجلینا جولی) دادم تا بخواند. قرار شد بعد از یک هفته خبرش را بدهد. زمان بیشتر از قرار مورد نظر شد و بعد از مدتی مدیر برنامه های آن بازیگر نسخه ای از فیلمنامه را برایم پس فرستاد با یک نامه که: بازیگر مورد نظر با کمک دستیارش فیلمنامه رابه شکل بهتر بازنویسی کرده اند و برایت فرستاده اند تا درباره اش فکر کنی!

در هالیوود همه ی بازیگران فیلمنامه نویس شده اند. دستیار و مدیربرنامه ای دارند که وقتی فیلمنامه ای را می خوانند به آنها پیشنهاد می کنند که مثلآ اگر تو در اینجای فیلم این کار را بکنی بهتر است و تماشاگر بهتر می پسندد و تو بیشتر و بهتر به چشم می آیی، به همین سادگی! الان در هالیوود هر کس سعی می کند به شکلی نظرش را بر فیلمنامه اعمال کند و همین دست کارگردان را برای مستقل بودن می بندد.

 

سر صحنه:

 

- معتقدم حس و اتمسفر صحنه را باید حفظ کرد. پیشترها، سر صحنه ی بعضی کارها بعد از کات دادن  همه ی عوامل شروع به حرکت و حرف زدن می کردند. اما الان من قانونی دارم و آن این است که بعد از کات دادن هیچ کس اجازه ی حرکت اضافی و یا صحبت کردن ندارد تا وقتی که من اجازه دهم. بدینگونه من سعی می کنم که حس و اتمسفر صحنه را حفظ کنم تا اگر نیازی به برداشت مجدد بود و یا قصد ِ انجام و یا امتحان شیوه ی دیگری برای اجرای صحنه را داشتیم حس بازیگر حفظ شود و بتوانیم آنرا انجام دهیم، بدون آنکه بازیگر و دیگر عوامل از فضا خارج شوند.

 

فورمت:

 

- متاسفانه امروزه فیلمسازان به اندازه ی بزرگی و شهرتشان فرمت مورد استفاده شان را انتخاب می کنند، نه بر اساس نیاز اثر. فیلمسازان بزرگی مانند اسکورسیزی و کاپولا دیگر حاضر نمی شوند که فیلمی را با فرمت سوپر شانزده بسازند چرا که فکر می کنند از بزرگی شان کم می شود.

مثلآ به نظر من برتولوچی باید آن فیلمش که درباره ی دانشجویان در فرانسه است را باید به جای 35 میلیمتری با سوپر 16 می ساخت. چرا که هر کدام از این فرمت ها ویژگی های خاص خودشان را دارند و حس و حال ویژه ای به فیلم می بخشند، اما به هر حال در نهایت او برتولوچی است و گرفتن چنین تصمیمی برایش آسان نیست.

من ترک ِ لاس وگاس را با سوپر16 فیلمبرداری کردم، چرا که فکر می کردم به این شکل بهتر می توانستم به حس و حال مورد نیازم دست پیدا کنم.

در نهایت مهم ترین نکته نتیجه است: پس باید به آن فکر کرد که چگونه می شود بهترین نتیجه را گرفت و با چه شیوه  و روشی می توان آنرا به دست آورد. بهتر بودن فرمت مورد استفاده دلیلی بر بهتر بودن فیلمساز نیست.

 

ادامه ی جلسه گفتگو میان حاضران با فیلمساز بود که متاسفانه یادداشت برداری نکردم و بالطبع قادر به نوشتن گزارشش نیز نیستم!

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٦
تگ ها : سینما ، گزارش


چهارشنبه سوری

الیور استون، فیلمساز معروف می گوید: فکر نمی کنم یک کارگردان خوب بتواند یک فیلم خوب از یک فیلنامه ی بد بیرون بیاورد، اما یک کارگردان بد می تواند یک فیلم قابل قبول از یک فیلمنامه ی خوب تحویل دهد. حتا اینگمار برگمن و وودی آلن هم نمی توانند از یک فیلمنامه ی بد یک شاهکار خلق کنند.( یادداشتهای آکادمی فیلم و تلویزیون انگلستان،سپتامبر 2006)

 پایه ی فیلم چهارشنبه سوری همین نکته است. به دیگر زبان چهارشنبه سوری در وهله ی نخست بر یک فیلمنامه ی نسبتآ خوب استوار است. چیزی که سالهاست کمبودش را به شکل فاحش در سینمای ایران- چه فیلمهای بدنه ای و چه هنری ها- احساس می کنیم. اصغر فرهادی و مانی حقیقی به سطح قابل قبولی در فیلمنامه نویسی رسیده اند. بی شک می توان ادعا کرد که دست کم در پشت اثر فیلمنامه نویسانی قرار دارند که  می دانند چه می کنند و هر نکته را با فکر انتخاب کرده اند. و می توانم ادعا کنم یکی از معدود فیلمنامه هایی است که در چند سال اخیر دیده ام و ذوق زده ام کرده است. اصول فیلمنامه نویسی در مقیاس قابل قبولی وجود دارند، چیزی که باعث می شود فیلم یک سر و گردن بالاتر از فیلمهای دیگر سینمای ایران بیایستد.

فیلم – و البته فیلمنامه – سرشار از ریزه کاری هاست. این ریزه کاری ها از آن چیزهایی است که در سینمای ایران کم می بینم و در این فیلم زیاد، هر چند که هنوز این افسوس با تماشاگر باقی می ماند که ای کاش بیشتر بودند. این نکات ریز چیزهایی است که باعث می‌شوند فیلم در یک لایه و سطح نماند و هرچه از این نکات در فیلمی بیشتر باشد، امکان رفتن به عمق و لذت بیشتر بردن از فیلم برای تماشاگرانش بیشتر است. این نکات چیزهایی هستند که بعضی وقتها باعث می شوند دوباره بینی یک فیلم باز هم لذت بخش باشد، برای آنکه گاه می بینی هنوز چیزهایی وجود دارند که در بار نخست ندیده بودی و یا حتا در دومین و سومین بازبینی هم به آنها پی نبرده بودی. دست کم در زمینه ی سینما فکر می کنم بیشتر فیلمهای خوب -یا دست کم خوب و محبوب از نظر من- دارای این مشخصه هستند. به خاطره‌هایتان از فیلمهای محبوبتان مراجعه کنید و ببینید چقدر از دانسته‌هایتان از ریزه‌کاریهای فیلم متعلق به دوباره و چندباره بینی آن فیلمهاست. از معدود مثالهای سینمای ایران که به شکلی بسیارقوی این ظرافت و حسن را در خود دارد فیلم گوزنها است که براستی یک استثنا و نقطه ی اوج در تاریخ سینمای ایران است. و البته بگویم منظورم از این نکات ریز اصلآ اشارات نمادین و معناگرایانه و سمبولیستی و سیاسی و غیره نیست. بلکه نکاتی است که در تار و پود داستان تنیده شده اند . تحمیلی و چسبانده شده به اثر نیستند بلکه جزیی از اثر هستند. وجود دارند و در برخورد نخست تنها احساس می شوند. مانند وقتی که وارد جایی دنج و دلچسب می شوی و دنجی اش را احساس می کنی و بعد با بهتر دیدن و دقیق‌تر دیدن می توانی دریابی که چرا آن احساس را در تو ایجاد شده است. روشن‌ترین مثالش اینکه منظورم جای دست خون آلود قدرت بر دیوار مدرسه نیست(در گوزنها)، بلکه منظور آن مجله ای است که فاطی قبل از خواب می خواند، با آن عکس مرد خوش تیپ روی جلد که اکنون یادم نمی آید چه کسی بود. و نکته آنقدر ریز است که شک می کنی آیا کارگردان به راستی به آن اندیشیده است و یا صرف درست بازآفرینی زندگی به این نکته انجامیده است( بخصوص درباره کیمیایی در مقایسه با دیگر آثارش این شک درست است، من هنوز هم شک دارم که آیا براستی همین کیمیایی آن فیلم را ساخته است؟)

 چهارشنبه‌سوری با صحنه ای  از روحی و نامزدش سوار بر موتور آغاز می شود که به سوی شهر می آیند. پایان فیلم نیز به نوعی با مشابه همین صحنه در پایان روز است که به شکلی فیلم را به دایره ای تبدیل می کند که در پایان روز بسته می شود. اما ، در صحنه ی نخست روحی سرگرم تماشای عکسهایی از خود و نامزدش می باشد. در طول فیلم، ما به همراه او مسیری را طی کرده و مسائلی را می بینیم و بالطبع به تغییراتی می رسیم، تغییراتی که در شخصیت روحی نیز رخ می دهند. روحی در آستانه ی ازدواج قرار دارد و هرچه که او در طول روز می بیند متعلق به مشکلات بعد از ازدواج است و بالطبع همه ی اینها تغییراتی در او ایجاد می کنند. تغییراتی که ما آنرا به شکلی نمادین در ظاهر او- با آرایش تازه و بدون چادردر پایان فیلم- می بینیم. هرچند که این سوال اساسی نیز با تماشاگر باقی می ماند که آیا از نظر سازندگان اثر٬ این چادر است که باید به آن خانواده و شاید جامعه بازگردد تا ضامن بقا باشد؟  و یا این نسل روحی و امثال اوست که به آرامی چادر خود را از دست می دهند و شکل عوض می کنند، به دیگرزبان مدرن می شوند. چادر برایشان دست و پاگیر می شود و زمین شان می زند؟

بعد از این صحنه ی کوتاه وارد دفتر شرکت می شویم. مکانی کاملآ حساب شده: فیلمنامه نویس و کارگردان با همین یک صحنه چند تیر را به هدف می نشانند و این استفاده ی چند منظوره از یک صحنه یکی از آن هنرها و ریزه کاریهای فیلمنامه نویسی  است که متاسفانه کمتر در سینمای ایران شاهدش هستیم. در همین صحنه ی کوتاه و جمع و جور تماشاگر در می یابد که: روحی در آستانه ی ازدواج است. وضع مالی مساعدی ندارد. دختر خونگرم و همه جوشی است. سروزبان‌دار است و ... . همه ی این اطلاعات به تماشاگر نشان داده می شوند. تاکید می کنم: نشان داده می شوند و نه گفته. به عبارت بهتر ما سرو زبان داری روحی را می بینیم، خونگرمی اش را حس می کنیم، نه این که کسی بگوید یا توصیف کند.( این دقیقآ نقطه مقابل همان ضعفی است که در سنتوری دیدم، به جای نشان دادن، تنها بیان کردن. مثال بارزش همان شخصیت نادر سلیمانی و تک گویی اش برای توضیح دادن نکاتی که فیلمساز عاجز از نشان دادنشان است)
و البته فراموش نکنیم بها دادن فیلمساز به عنصر تصادف را. یعنی به شکلی ما به عنوان تماشاگر و همراه با روحی به هر نقطه ای که او برود خواهیم رفت. یعنی اگر موقعیت روحی با هرکدام از همکارانش عوض می شد ما شاهد داستانی متفاوت می بودیم. واین باز یعنی به تعداد آن آدمها و شاید روزهای کارکردنشان داستان های متفاوت وجود دارد که این میان ما تنها یکی را می بینیم.

کل ساختار فیلم بر مبنای اینگونه نکات ریز شکل گرفته است، و البته هوشمندانه و واقع گرایانه و نه تصنعی و تحمیلی به اثر. عناصر کوچک روزمره نقش کلیدی در جلو بردن داستان بازی می کنند. یک چادر معمولی و یا یک فندک داستان را به هم گره می زنند. فیلمنامه نویسان از حداقلی که در دسترس داشته اند سعی به بردن نهایت استفاده را کرده اند. حضور آدمها در داستان اتفاقی نیست. روابط بر پایه ی دلایل شکل گرفته اند. حضور زن سرایدار ساختمان در خانه، زن همسایه، روابط، همه درست و حساب شده در هم تنیده شده‌اند و همه در راستای داستان اصلی و جلو بردن آن قرار دارند، یعنی مهم ترین نکته در یک فیلمنامه که بیشتر وقتها فراموش می شود.

 در چهارشنبه سوری تماشاگر با یک ساختار دومینو گونه روبروست. ساختاری که در آن افتادن هر مهره باعث جلو رفتن داستان و افتادن مهره ای دیگر می شود و نمی توان به آسانی مهره ای را از این مجموعه حذف کرد. هر صحنه استقلال خودش را دارد  در عین حال که در ارتباط با صحنه های بعدی اطلاعاتی را در خود نهفته دارد و به نوعی  صحنه ها نقش لازم و ملزوم یکدیگر را بازی می کنند. شاید تنها صحنه ای که کمی با آن مشکل داشتم صحنه ی دیدار فرخ نژاد با پانته آ بهرام در ماشین بود که به گمانم آن هم به وجهی سلیقه ای است. به زبان بهتر، وجود آن صحنه برای رسیدن به آن پایان در فیلم لازم است، اما من شاید ترجیح بدهم حذفش کنم و بی آنکه تماشاگر را به یقین صد در صد برسانم ُ با اتکا به اطلاعاتی که پیشتر داده ام از نشان دادن آن چشم بپوشم و اجازه دهم تماشاگر خود آن را در ذهنش بسازد و ببیند(چون روحی). هرچند که در نهایت باز اعتقاد دارم این صحنه برای رسیدن به آن پایان و آن دو چراغ لازم است  و حذفش از فیلم پایانی دیگر می طلبد.

دیگر مشکل آن صحنه عدم هماهنگی  اش با زاویه روایت داستان است. اگر ما داستان را همراه با روحی و (به نوعی)از زاویه دید او دنبال می کنیم، با توجه به اینکه بیشتر کنش ها در حضور او رخ می دهند، این صحنه و صحنه ی درگیری جلوی شرکت میان فرخ نژاد و تهرانی ناهمگون اند. و تاکید می کنم مشکل به نوعی از آنجا آغاز می شود که ما در طول فیلم بیشتر صحنه ها را به همراه روحی می بینیم و دانسته هایمان با او و به اندازه ی او کامل می شود. شاید عدم دیدن صحنه ی دیدار در ماشین باعث می شد تا تماشاگر نیز به همان کشفی نائل شود که روحی با دیدن فندک ِ آهنگ‌زن در دستان فرخ نژاد می شود. اما در هردو این صحنه ها تماشاگر جلوتر رفته و اطلاعات را کامل تر و پیش‌تر دریافت می کند. و البته در مورد صحنه ی شرکت کمی نیز از جانب کارگردان فریب داده می شود. چرا که به فرخ نژاد فرصت داده می شود تا علاوه بر همسرش برای دیگران نیز نقش مظلوم‌اش را بازی کند و تماشاگر را مطمئن سازد که هیچ ریگی به کفش ندارد تا بعدتر٬ صحنه ی دیدار نهایی در ماشین به تماشاگران شوک وارد کرده و غافلگیرشان نماید.

بازیها در مجموعه قابل قبول و روان هستند، توی ذوق نمی زنند. نه  با نابازیگران با بازی بد طرف هستی و نه با بازیگران حرفه ای با بازیهای توی ذوق زن. حتا آنها هم که به نوعی در نقشهای قبلی خود در جا می زنند باز قابل قبول هستند و اعصاب خرد نمی کنند. و البته ترانه علیدوستی واقعآ جای تحسین دارد. باز اگر به مقایسه باشد هرچه فراهانی با بازی کردنش توی ذوق می زند و بی پرده لوس است این یکی  توی دل می نشیند. اولین دلیل این اتفاق هم پرداخت درست شخصیت ها توسط نویسنده و کارگردان است. اگر کمی با دقت به فیلم نگاه کنید می بینید که هر کدام از شخصیت ها به نوعی جایی برای نشان دادن خود دارند( و باز تاکید می کنم نشان دادن، نه بیان کردن). شخصیت ها عمل می کنند، تصمیم می گیرند، احساسات نشان می دهند، گریه می کنند، خشمگین می شوند و بالطبع چهره ای انسانی و ملموس به خود می گیرند. والبته به بازیگران هم جای بازی می دهند.

اگر کارگردانی ساده و روان حسن باشد، چهارشنبه سوری از این یکی بهره ی فراوان برده است. به جز یکی دو صحنه- مانند صحنه ی شرکت و دکوپاژ آسانسور- در دیگر جاها کارگردان آنچنان حضور خود را به رخ نمی کشد. تماشاگر بیشتر با داستان و شخصیتها پیش می رود و کمتر با  کارگردانی و حضور هوشمندانه‌ی‌ ِ رخ نمایانه در پشت دوربین روبرو می شود. همین باعث می شود که تماشاگر راحت‌تر داستان را دنبال کرده و با فیلم پیش برود. و البته پا گذاشتن روی این وسوسه‌ی کارگردانی و عدم حضور دائم کار آسانی نیست و خود جای تحسین دارد. این مسئله به نوعی لازمه ی فیلم نیز هست. در داستانی واقعگرایانه، وقتی دوربین بیشتر تنها ناظری صرف است و بس، هرگونه به رخ کشیدن و خود نشان دادن و یادآوری حضور دوربین و کارگردان به تماشاگر نقش ناظر بودن آن را زائل می کند و از تاثیر گذاری اثر می کاهد. حتا در همان صحنه ی شرکت نیز دوربین تنها ناظری دور از ماجرا است که در آسانسور قرار دارد و به آرامی پایین می آید، بخشی از ماجرا را می بیند و باز بالا می رود. بی آنکه خود را درگیر کند.

 تنها چیزی که کمی در چهارشنبه سوری اذیتم کرد، مشکلی بود که به شکلی بسیاری از فیلمهای ایرانی با آن دست به گریبان هستند و شاید با توجه به مخاطب شان حق داشته باشند. این مشکل احساس نیاز سازندگان اثر به شیرفهم کردن مخاطب است. یعنی بزرگ کردن نکات ریز تا آنجا که مطمئن شوند خنگ ترین بیننده هم متوجه آن می شود. چهارشنبه سوری یکی دو جایی  این کار را می کند و خوشبختانه در پایان نه، پایان را می شود فهمید اما به آن رویی و پر رنگی نیست.

چهارشنبه سوری را یک بار بیشتر ندیدم و باید اعتراف کنم دوست دارم که دوباره تماشایش کنم، و این اتفاقی است که کمتر در برابر فیلمهای ایرانی برایم رخ می دهد و یا حداقل در این چند سال اخیر رخ نداده است. راستش آخرین فیلم ایرانی که چندباره دیدم فیلم استاد بود که آن را هم که امروز در خاطراتم مرور می کنم می بینم آنچنان ارزش چندبار دیدن نداشت و بیشتر مرعوب نام سازنده بودم تا خود فیلم. کما اینکه امروز نیز راغب به دوباره بینی‌اش نیستم. اتفاقی که در برابر چهارشنبه سوری می توانم ادعا کنم کاملآ برعکس است. از سازنده خیلی کمتر از این انتظار داشتم و حالا در مقابل فیلمی قرار گرفته ام که مرا غافلگیر کرده است(این اولین و تنها فیلیمی است که از فزهادی دیده‌ام). باید دوباره ببینم‌اش  و دیگر کارهایش را نیز ببینم و اگر بعد از دوباره دیدن باز هم قدرت‌اش را حفظ کرد،  شاید آن هنگام یادداشت مفصل‌تری در توضیح و تاییدش  بنویسم. هر چند که در این شلوغی و یک سرو هزار سودایی و هزار کار مانده، همینکه وقت به نوشتن درباره‌ی آن گذاشته ام یعنی خیلی تحت تاثیر قرار گرفته ام.  راستش تنها می‌ترسم بعد از مدتها فیلم بد دیدن، با دیدن اثری معمولی زیاده  از حد ذوق زده شده باشم! 

      بگذارید دوباره ببینم اش. 

 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٦
تگ ها : سینما ، نقد


کی‌این دیوانه خواهد پرید؟

تازه ویدیوVHS باب شده بود٬ یعنی پیشتر از اینها آمده بود اما زیاد نبود و آن چندتایی هم که بود با هزار ترس بود.  از هر جا می‌شد فیلمی پیدا می‌کردیم و می‌نشستیم به دیدن٬ عشق فیلم و تیاتر هم بودیم و بالطبع هر فیلمی به دلمان نمی‌نشست. و البته درس هم می‌خواندیم.
شبی آقای فرید آمد و همراهش فیلمی٬ اسمی بر رویش نبود٬ سابقه‌ی آقای فرید هم در فیلم آوردن زیاد درخشان نبود٬ پرسیدم اسمش چیه؟
خودش هم نمی‌دانست. گفت خارجی است.
گفتم: بابا یک فیلم درست حسابی بیار٬ اینها چیه ور می‌داری می‌یاری؟
آن زمان فیلم که می‌گرفتیم معمولن برای یک شب بود و فردایش باید پس داده می‌شد٬ بخصوص که فیلم باید قبل از بازگشت به خانه‌ی صاحبش یک دور کامل در حلقه‌ی دوستان می‌زد و بعد بازمی‌گشت و همین دلیلی می‌شد که تا در اولین فرصت فیلم را نگاهش کنیم و به نفر بعد پاسش دهیم٬ ان هم فیلمهای آن زمان و آن کیفیتها!
به هر حال٬ شام را خوردیم و مقدمات مراسم فیلم دیدن را کامل آماده کردیم وبا انجام تمامی احترامات لازم کاست را در دستگاه قرار دادیم وپلی کردیم و و یک نفس تا آخر فیلم که دو ساعتی می‌شد رفتیم٬ ساعت از دو شب گذشته بود و بنده مثلآ باید صبح سر کلاس هم می‌رفتم.
فیلم تمام شد و من و آقای فرید همچنان در شوک بودیم. تا آخر تیتراژ برای شنیدن موسیقی( که بعدها فهمیدیم موسیقی اصلی فیلم هم نبوده) نشستیم وفیلم که تمام شد زدیم بیاید از اول و یکی‌مان گلاب‌به‌رویتان پرید توی دستشویی و دیگری فلاسک چای به دست رفت آشپزخانه تا فلاسک را بشوید و آب را بگذارد گرم شود و بعد پستش را با دیگری عوض کند تا تا او بیاید چایی را راه بیاندازد و دیگری گلاب به رویتان شود.
و بعد از اندکی دوباره هردو در جاهایمان مستقر شدیم و فیلم را از نو دیدیم٬ از اول تا آخر.
و می‌توانم بگویم تا آن زمان(و شاید هنوز بعد از گذشت سالهاهنوز) هیچ فیلمی اینگونه تحت تاثیرمان قرار نداده بود.
و البته امیدوارم انتظار نداشته باشید آدمی که ساعت چهار‌و‌نیم صبح تازه به رختخواب می‌رود٬ آن هم با ذهنی شوکه که هنوز درگیر و تحت تاثیر یک شاهکار است٬ صبح بلند شده و به کلاس و درسش هم برسد٬ که درس واقعی همان فیلم بود!
آن شب گذشت٬ بعدها دوباره آن فیلم را دیدم٬ بعد از آمدن به انگلیس یکی دوباری تلویزیون پخشش کرد که هر بار جسته و گریخته دیدم٬ تا همین چند وقت پیش که بعد از مدتها به فروشگاه ویرجین رفته بودم( سعی می‌کنم کمتر بروم٬ چون هر بار می‌روم مجبور می‌شوم چیزی بخرم و خرجی روی دست خودم بگذارم!)  از قضا چشمم به جمالش روشن شد و نتوانستم نخرمش٬ خریدم اما وقت و حسش نبود تا دیشب که تا آمدیم بخوابیم آقای فرید آمد نشست جلوی تلویزیون و دی‌وی‌دی را در آورد و گذاشت و باز من مجبور شدم تا ساعت سه شب بیدار بمانم.
اسم فیلم را هنوز نگفته‌ام؟ "پرواز بر فراز آشیانه‌ی فاخته" که در ایران به نام ""دیوانه از قفس پرید"" مشهور است.
دیشب بعد از مدتها٬ شاید به علت افتادن وقفه‌ای طولانی بین دوبار دیدنش٬ دیدن فیلم باعث شد تا هم دوباره تحت تاثیرش قرار بگیرم و هم چیزهایی را ببینم که پیشتر ندیده بودم و البته به زبان اصلی دیدن هم خود  باعث می‌شود چیزهای تازه‌تری در داستان پیدا کنم.
اول اینکه بعد از مدتها باز سیری خندیدم٬ با دیوانه‌بازیهای آدمهای دیوانه‌خانه٬ بخصوص مارتینی با آن قد کوتاه و لبخند همیشه بر لب که برایم خیلی آشناست. و یا سر به سر گذاشتن مک‌مورفی‌با آنها. پیشتر به این اندازه آدمهای فرعی فیلم را ندیده بودم٬ اما اینبار کمتر به دنبال نیکلسون رفتم و دیگران بیشتر به چشمم آمدند. انگار در کنارم دیده‌امشان٬ انگار هر کدامشان یکی از ماست٬ و وقتی مک‌مورفی می‌فهمد که بیشتر آنها به اختیار در آنجا هستند برای درمان٬ عصبانی به‌شان می‌توپد که: چه کسی گفته شما دیوانه‌اید؟ شما از کسانی که الان توی خیابان راه می‌روند خطرناک‌تر نیستید!
و او بهشان دروغ نگفت.
یکی از نکات جالبش(که یادم نیست در فارسی چه ترجمه شده) استفاده از واژه‌ی World برای نام بردن از تیمارستان است که معنای دو پهلوی کار را بیشتر می‌رساند. نکته‌ی تازه‌ای نیست٬ اینها از بدیهیات فیلم هستند اما متاسفانه بیشتر مواقع این بدیهیات و حرفهای فیلم تنها بر علیه سیستم آمریکا تلقی شده است٬ در حالی که به زعم من کاملن جهانی است٬ این دیوانه‌خانه می‌تواند هرنقطه از این دنیا باشد: آمریکا٬ انگلیس٬ ایران٬ چین٬ کوبا٬ اروپا٬ همه با هم و تمام دنیا.
انسانهای اسیر شده در دست سیستم٬ سیستمی که بیرحمانه در چنگالش می‌فشاردشان تا خردشان کند و به زانویشان در آورد.
سکانس انتخابات برای همین ایران ما معنا ندارد؟ نمی‌دانم یادتان هست یا نه؟ وقتی مک‌مورفی از شروع شدن مسابقات بیسبال می‌گوید و تقاضای تماشاکردن تلویزیون می‌کند٬ سر پرستار می‌گوید که برای حفظ دمکراسی مسئله را به همه‌پرسی می‌گذارد و از میان هجده‌نفر آدم تنها مک‌مورفی و یک نفر دیگر رای موافق می‌دهند٬ باقی یا می‌توسند و یا بی‌تفاوتند.
فردایش بر اثر تحریکات مک‌مورفی دوباره انتخاباتی برای آخرین بار برگزار می‌شود و از جمع نه‌نفره‌ای که همیشه جلسه را برگزار می‌کنند همه رای موافق می‌دهند٬ لبخند پیروزی بر لبان مک‌مورفی نقش می‌بندد اما سر پرستار به او یادآور می‌شود که در این بخش هیجده بیمار هستند و برای رسیدن به دمکراسی باید یک رای دیگر اضافه شود٬ مک مورفی متعجب به سر پرستار می‌نگرد و می‌گوید: اینها را می‌گویی؟
و منظور از نه نفر باقی انسانهایی است که گویی اصلآ در این دنیا نیستند٬ زندگی انسانی را دارند٬ می‌خورند و می‌خوابند و دنیا را آلوده‌تر می‌کنند(تنها ما‌به ازاهای بیرونی‌شان بچه نمی‌‌سازند!) و یک‌شان که دقیقن مثل همین همکار بغل دستی من از خستگی می‌نالد! همین. برای ایشان دیگر هیچ چیزی وجود ندارد٬ هیچ٬ نه ورزش٬ نه تفریح٬ نه مک‌مورفی٬ نه سرپرستار. آنان آنجا که باید وجود ندارند و اما هنگام که نباید به اسمشان و برای برقراری دمکراسی دیگران تاوان می‌پردازند. تا همین الان چندتایشان را در دور‌و برتان دیده‌اید. نه جدا کنم٬ نه... شاید خودم هم یکی از آنانم!
سکانس جالب‌تر می‌شود مک‌مورفی به سراغشان می‌رود تا یک رای دیگر به دست آورد٬ یکی بر صندلی چرخدار فارغ از دنیا٬ دیگری مات و منگ٬ آن یکی تنها می‌رقصد و آن میان رئیس( سرخ‌پوست هیکل دار) مشغول جارو زدن است٬ او آخرین نفری است که مک‌مورفی به سراغش می‌رود٬ مک‌مورفی از او هم نا امید شده و بر می‌گردد که برود٬ که رئیس دستش را بالا می‌آورد. سرپرستار می‌گوید وقت جلسه تمام شده و با یک کلک دیگر مک‌مورفی را از سر باز می‌کند. اگر مک‌مورفی از همان اول به سراغ رئیس رفته بود پیش از اتمام وقت رای‌ لازم را به دست می آورد؟ این تکه‌اش برای من یاد آور نمایشنامه‌ی بیضایی بنگاه مطبوعاتی آقای اسراری است و آن صحنه‌ی پایانی که خانم منشی( که نامش یادم نیست) می‌گوید که قهرمان نویسنده هیچ وقت از من نخواست تا برایش شهادت دهم٬ اگر خواسته بود این کار را می‌کردم(نقل به مضمون)
و بعد از همه‌ی اینها پایان شاهکار این سکانس٬ وقتی مک‌مورفی جلوی تلویزیون خاموش مسابقه‌ی بیسبال را گزارش می‌کند و دیوانه‌ها همه جمع می‌شوند و با هیجان تماشا می‌کنند و تشویق می‌کنند٬ حتا کسانی که پیشتر نه بیسبال دیده بودند و نه علاقه‌ای به دیدنش داشتند.
و اگر صادق باشیم٬ سخت است اما بیایید صادقانه زندگی‌مان را مرور کنیم و ببینیم چند‌بار به سرو‌صدای کسی جلوی یک تلویزیون خاموش ایستاده‌ایم و مسابقه‌ی بیسبالی را تماشا کرده و فریادی شادی و برد سر داده٬ هورا کشیده و به خیابان ریخته و نیمکت‌ها را به هم کوبیده و شیشه شکسته و هزار کار دیگر کرده‌ایم؟ امیدوارم آن بی حافظه‌گی و زود فراموشی قدیمی ایرانی به سراغتان نیاید!
و یا تقاضای مک‌مورفی برای کم کردن صدای موسیقی تنها برای آنکه آدمها مجبور نباشند برای صحبت کردن با یکدیگر داد بزنند٬ به نام دمکراسی و خواست عمومی٬ بخصوص پیرمردهایی که گوششان سنگین است و نمی‌توانند صداهای پایین را بشنوند رد می‌شود. این مرود و به اجبار شنیدن را من با تمام وجود و زیر عنوان دمکراسی بسیار تحمل کرده‌ام٬ آخرینش همین روزهاست که در محل کار برای حفظ دمکراسی و احترام به حقوق بغل‌دست‌ام باید هر عر‌عری هر گاوی  را تحمل کنم و صدایم در نیاید.(می‌دانم گاو عر‌عر نمی‌کند٬ اما تصورش را بکنید اگر بکند چه می‌شود؟ می‌شود چیزی در مایه‌ی موسیقی‌های امروزی و رپ و امثالهم!)
و داستان سیستم که داستان تمام هستی؟‌است. سیستمی که به نقل قول از رئیس وقتی داستان پدرش را می‌گوید او را نکشت بلکه بر رویش کار کرد٬ پرداختش کرد٬ اصلاحش کرد٬ امر به معروفش کرد٬ نهی  از منکرش کرد و در پایان فیلم تازه ما می‌فهمیم که این همه یعنی چه٬ وقتی همه‌ی آن را بر سر مک‌مورفی می آورند و از او لاشه‌ گوسفندی می‌سازند که هیچ‌چیز نمی‌فهمد و نمی‌بیند و مرگ هزاران بارش بهتر است.
فرار پایانی رئیس با عمل به ایده‌ی مک‌مورفی و برداشتن آب سرد کن سنگین و شکستن شیشه و رفتن به کانادا تنها یک دل‌خوش‌کنک برای کاستن از تلخی فیلم است و بس. مگر در کانادا همین سیستم حاکم نیست؟ مگر در آمریکا نیست؟‌ از تجربه‌ی خودم بگویم:از سیستمی در ایران گریختم٬ امروز به شکلی دیگر در دام سیستمی دیگر افتاده‌ام٬ بسیاری از دوستان صحبت از رفتن کانادا می‌کنند٬ آنها که رفته‌اند همه از همین سیستم می‌نالند.
راه فراری نیست٬این داستان تمام دنیا است ایران و آمریکا و انگلیس هم ندارد. آن انتخابات در انگلیس هم به همان شکل برگزار می‌شود٬ آن مسابقه‌ی بیسبال و تلویزیون خاموش هم هست٬ آن هیاهوهای بسیار بر سر هیچ هم همه‌جای دنیا هست٬ این رئیس نبود که فرار کرد٬ آنکه به راستی از قفس پرید مک‌مورفی بود٬ مرگ تنها راه گریز است!
حتمآ انتظار دارید آدمی که ساعت سه شب می‌خوابد صبح بلند نشود و به سر کلاسش نرود؟نه عزیز ان ایران بود!!! بنده با وجود دیرخوابی نه تنها صبح کله‌ی سحر به قصد تحصیل علم و دانش! بیدار شدم و از حانه زدم بیرون که درست بعد از کلاس هم آمده‌ام و این یادداشت را می‌نویسم و بعد هم باید بروم به انجام تکالیف و آنقدر کار دارم که خدا می‌داند امشب کی‌می‌توانم بخوابم!

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٦
تگ ها : سینما ، نقد